صوت جلسات استاد نخاولی :: گفتمان برتر

گفتمان برتر

دغدغه نوشت های یک طلبه ی تمدن گرا

گفتمان برتر

دغدغه نوشت های یک طلبه ی تمدن گرا

گفتمان برتر

امروز ما در یک چالش عظیم قرار داریم با مراکز قدرتى که فکر آنها این است که اگر این نظام کارآمدى خود را به‌طور کامل اثبات کند، عرصه براى آنها تنگ خواهد شد؛ کمااین‌که همین الان هم آنهامى‌بینند در مقابل نظام جمهورى اسلامى کم‌کارى کرده‌اند که نظام ما توانسته به پیشرفتهایى که دوستان اشاره کردند، نایل آید.گفتمان عدالت، یک گفتمان اساسى است و همه چیز ماست. منهاى آن،جمهورى اسلامى هیچ حرفى براى گفتن نخواهد داشت؛ باید آن را داشته باشیم.
در دهه‌ی چهارم انقلاب، گفتمان اصلیِ، پیشرفت و عدالت است؛ پیشرفت در همه‌ی ابعاد علمی و اقتصادی و اخلاقی و فرهنگی، و عدالت همه‌جانبه در توزیع فرصتها و امکانات مادی و معنوی.گفتمان یعنى یک مفهوم و یک معرفت همه‌گیر بشود در برهه‌اى از زمان در یک جامعه. آنوقت، این میشودگفتمان جامعه.این گفتمان را باید همه‌گیر کنید؛ به‌گونه‌یى که هر جریانى، هر شخصى، هر حزبى و هر جناحى سر کار بیاید، خودش را ناگزیر ببیند که تسلیم این گفتمان شود؛ یعنى براى عدالت تلاش کند و مجبور شود پرچم عدالت را بر دست بگیرد؛ این را شما باید نگه دارید و حفظ کنید.لازمه‌ی تحقق الگوی اسلامی–ایرانی پیشرفت و رسوخ آن در میان نخبگان، گفتمان‌سازی آن در جامعه است. این گفتمان سازى براى چیست؟ براى این است که اندیشه‌ى دینى، معرفت دینى در مخاطبان، در مردم، رشد پیدا کند. اندیشه‌ى دینى که رشد پیدا کرد، وقتى همراه با احساس مسئولیت باشد و تعهد باشد، عمل به وجود مى‌آورد و همان چیزى میشود که پیغمبران دنبال آن بودند. فرهنگ صحیح، معرفت صحیح...
(آیت الله العظمی امام خامنه ای روحی له الفداء)
***
صفحه اختصاصی سایت گفتمان برتر در نرم افزار تلگرام
https://telegram.me/goftemanbartar
شناسه کاربری صفحه:
@goftemanbartar
شناسه کاربری مدیرسایت:
@gofteman

پیوندهای روزانه

۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صوت جلسات استاد نخاولی» ثبت شده است

مقابله با شیطان | برنامه دهه اول محرم 1436

يكشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۳، ۰۲:۰۴ ب.ظ

وبسایت گفتمان برتر


برنامه دهه اول محرم 1436

سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین مهدی نخاولی با موضوع

مقابله با شیطان

بررسی نقاط نفوذ شیطان در فضای کلان جهانی در عرصه های اقتصاد، هنر، رسانه و ....

بررسی راهکارهای مقابله با شیطان

هر شب ساعت 20:30

(برنامه روز تاسوعا و عاشورا ظهر از ساعت 9:30 برگزار خواهد شد)

بلوار شهید صادقی، مقابل روزنامه خراسان، مسجد المنتظر(عج)

حاشیه اسلیمی

پ.ن:

1. دیگر برنامه های استاد نخاولی در دهه اول عبارتست از:

    الف. میدان شهدا، روزنامه شهرآرا | هر روز بلافاصله بعد از نماز ظهر

    ب. احمدآباد، بلوار ابوذر غفاری، ابوذر15، پلاک 94 | هر شب ساعت 20

2. مبحث "مقابله با شیطان " ادامه ی سلسله مباحث شناخت حقیقت شیطان می باشد که حجت الاسلام استاد نخاولی در دهه ی اول محرم سال های 90، 91 و 92 ارائه بحث فرموده بودند. هم اکنون فایل صوتی مباحث محرم 91 از اینجا و محرم 92 از اینجا قابل دریافت میباشد. استاد نخاولی توصیه فرمودند برای استفاده هرچه بیشتر از مباحث امسال، حتما قبل از حضور در جلسات صوت و یا متن جلسات سال های گذشته مرور شود.

3. گفتمان برتر بنا دارد همانند سال گذشته، فایل صوتی این جلسات را بر روی وبگاه قرار دهد، إن شاءالله

سیر و سلوک قرآنی | باطن گناه و گناهان باطن

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۴ ق.ظ

وبسایت گفتمان برتر


باطن گناه و گناهان باطن

خلاصه ای ازنکات مطرح شده
توسط حجت الاسلام دکتر نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی مورخ 1 خردادماه 1393

شاخصه نفس انسانی

در جلسه گذشته درباره ارتباط سه ضلعی توجه به خدا، توجه به معاد و توجه به نفس گفتگو شد. گفته شد که خدافراموشی معاد فراموشی و خود فراموشی می آورد. و بحث شد که در اینجا منظور خود انسانی است نه خود نباتی و حیوانی. ملاک و شاخصه پرداختن به خود انسانی این بود که بهنگام انجام کارهای نیک مثل جهاد و انفاق و ...، و پاسخ به ظاهر منفی گرفتن از طرف مقابل، از مردم گرفته تا خداوند، این فرد از کار خیرش پشیمان نشود و نگوید ایکاش این کار را می کردم یا نمی کردم.

اصلا هر چه اینگونه ایکاش ها در زندگی ما بیشتر شود به استناد آیه ما در مسیر سقوط و دوری از رحمت خدا سریع تر می رویم. مثلا به کسی کمک می کنیم و او با بدی پاسخ می دهد و ما با خود می گوییم: این کار را کردم و او پر رو شد. این یعنی منشأ آن کار نفس نباتی و حیوانی ما بوده و نه نفس انسانی و این یعنی سقوط.

حال به باقیمانده آیاتی که در مسیر محاسبه درست به ما دید روشن تری می دهند می پردازیم. با دقت در این آیات در می یابیم که از چه چیز نفس ما در محضر الهی پرسیده می شود تا بدانیم که خودمان باید از چه از خود بپرسیم:

آنچه در قلب می گذرد

در آیه شریفه 225 سوره بقره می خوانیم: «لَّا یُؤَاخِذُکُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فىِ أَیْمَانِکُمْ وَ لَاکِن یُؤَاخِذُکُم بمَِا کَسَبَتْ قُلُوبُکُمْ  وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِیم»‏: خدا شما را به خاطر سوگندهاى لغوتان [که جدى و حقیقى نیست و عادتاً بدون قصد قلبى بر زبان جارى مى‏شود] مؤاخذه نمى‏کند، ولى شما را به خاطر آنچه دل‏هایتان [از سوگند جدى و حقیقى‏] مرتکب شده مؤاخذه می ‏کند و خدا بسیار آمرزنده و بردبار است‏.

در نظر ما اغلب اینگونه است که آنچه انجام نداده ایم که مواخذه ندارد ولی این آیه اتفاقا می فرماید خدا از حالات قلبی شما مواخذه می کند. آنچه در قلوب می گذرد مهم تر است از آنچه در اعضاء جاریست، این در حالیست که اغلب محاسبه های ما حجمی و بیرونی اند. البته این مواخذه برای مچ گیری نیست و خداوند آمرزنده و بردبار است. در جلسات قبل گفتگو شد که خطوراتی از قلب مواخذه می شوند که خودآگاه باشند و آنها را در ذهن پرورش بدهیم، نه آنهایی که گذرا و ناخود آگاهند.

در آیه 36 سوره مبارکه أسراء می فرماید: «وَ لَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ  إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ کلُ أُوْلَئکَ کاَنَ عَنْهُ مَسُئولا»: و از چیزى که به آن علم ندارى [بلکه برگرفته از شنیده‏ ها، ساده‏ نگری ‏ها، خیالات و اوهام است‏] پیروى مکن زیرا گوش و چشم و دل [که ابزار علم و شناخت واقعی ‏اند] موردِ بازخواست اند.

خداوند می توانست بفرماید ان السمع و البصر و الفواد مسئولون ولی با چندین تغییر جمله را از حالت طبیعی آن خارج کرده تا به ما بفرماید که تک تک اعضای بیرونی مثل چشم و گوش و اعضای درونی مثل قلب مورد سوال قرار می گیرند.

در آیه إفک که عده پلیدی از مسلمانان به همسر پیامبر تهمت زدند و خداوند به شدت آنها را توبیخ می کند آمده: «إِنَّ الَّذِینَ یحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فىِ الَّذِینَ ءَامَنُواْ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فىِ الدُّنْیَا وَ الاْخِرَةِ  وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لَا تَعْلَمُون»‏: کسانى که دوست دارند کارهاى بسیار زشت [مانند آن تهمت بزرگ‏] در میان اهل ایمان شایع شود، در دنیا و آخرت عذابى دردناک خواهند داشت، و خدا [آنان را] می ‏شناسد و شما نمی ‏شناسید.

ملاحظه می کنید این توبیخ های شدید از آن کسانی است که صرفا دوست دارند مسائل انحرافی در بین مسلمانان شایع شود. مثلا در امروز آنهایی که دوست دارند زن ها بی چادر باشند یا ماهواره آزاد باشد، همین دوست داشتن مورد توبیخ خدا قرار می گیرند و وعده عذاب الیم به آنها داده می شود. در انتهای آیه نیز می فرمایدخداوند می داند که یعنی حساب و کتاب شما ظاهری و حسی صرف نیست.

اثر نفسانی حالات درونی

در ماجرایی که زنی فرزند کوچکش را پیش پیامبر آورد تا نصیحتش کند کمتر خرما بخورد، حضرت فرمودند که فردا بیاید چون ایشان خودشان آن روز خرما خورده بودند. اگر حالات درونی در کلام بی تاثیر بود، پناه بر خدا، این به تعویق انداختن پیامبر کار لغوی بود. پس معلوم می شود حالات قلبی تاثیر بیشتری روی مخاطب دارد چرا که صادق ترین لسان وجود و درون ماست. مثلا اگر کسی مرتب به دیگری بگوید دوستت دارم و این حبّ در درونش نباشد، بی تاثیر است.

در زمان پیامبر عده ای از مشرکین برای اینکه قرآن خواندن پیامبر را نشنوند در گوششان پنبه می گذاشتند. آن تاثیری که آنها از آن می ترسیدند از نفس و نَفَس پیامبر بود نه از صرف کلمات قرآن وگرنه چرا قرآن خواندن های ما چنین تاثیری روی عرب امروز که زبان آن را می فهمد نمی گذارد؟

حالات باطنی اثر فوق العاده ای می گذارند چه نیّات خیر باشد چه شرّ. غذای یکسانی که با نفرت و یا محبت پخته می شود اثر متفاوت دارد. به یاد دارم که روزی استادمان را به خانه دعوت کرده بودیم، به خانواده سفارش شد که غذا را با توجه بپزند. ایشان هم در تمام وقت پختن آن مشغول ذکر( شاید زیارت عاشورا) بودند. وقتی استاد از این غذا میل فرمودند به دیگر دوستان فرمودند: از این غذا بخورید که همه اش تبدیل به نور می شود.

در آیه 12 سوره حجرات خداوند به صورت روشن تری به تاثیرا باطنی اشاره فرموده است: «یَأَیهَّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اجْتَنِبُواْ کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ  وَ لَا تجَسَّسُواْ وَ لَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا أَیحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ  وَ اتَّقُواْ اللَّهَ  إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیم‏»: اى اهل ایمان! از بسیارى از گمان ها [در حقّ مردم‏] بپرهیزید زیرا برخى از گمان ها گناه است، و [در امورى که مردم پنهان ماندنش را خواهانند] تفحص و پی ‏جویى نکنید، و از یکدیگر غیبت ننمایید، آیا یکى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده‏ اش را بخورد؟ بى‏تردید [از این کار] نفرت دارید، و از خدا پروا کنید که خدا بسیار توبه‏پذیر و مهربان است.

متأسفانه تجسس در زندگی ها بسیار است حتی اینکه می خواهیم بفهمیم فلانی از جهت معنوی چقدر رشد کرده تجسس و مورد نهی خدا است. تجسس می تواند هم درونی باشد و هم ما به ازای بیرونی داشته باشد اما سوء ظن که به اجتناب کثیر از آن فراخوانده شده این فقط حالتی درونی است. می فرماید که نفسِ گمان گناه است. آخر برخی موارد است که گمان به عملی سوء می انجامد که آن خود گناه دیگری است اما اینجا می فرماید نفس برخی گمانها مورد مؤاخذه قرار می گیرد. این یعنی ما نیز در محاسبه هایمان باید به گمان هایمان و کلاً حالات درونی مان به طور دقیق بپردازیم.

آیه بعد که در انتهای مباحث به بستان های مالی وارد شده به ما توصیه می کند در معاملات نباید پاکباخته تر از آنچه خدا فرموده عمل کنیم و در قرض ها از آنجا که فراموشی بر آدمی عارض می شود در جایی آن را ثبت کنیم. در ادامه می فرماید: ««وَ إِن کُنتُمْ عَلىَ‏ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُواْ کاَتِبًا فَرِهَانٌ مَّقْبُوضَةٌ  فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُم بَعْضًا فَلْیُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ وَ لْیَتَّقِ اللَّهَ رَبَّهُ  وَ لَا تَکْتُمُواْ الشَّهَدَةَ  وَ مَن یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ ءَاثِمٌ قَلْبُهُ  وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیم‏»: و اگر در سفر بودید و نویسنده ‏اى [براى ثبت سند] نیافتید، وثیقه‏ هاى دریافت شده [جایگزین سند و شاهد] است. و اگر یکدیگر را امین دانستید [وثیقه لازم نیست‏] پس باید کسى که امینش دانسته ‏اند، امانتش را ادا کند. و از خدا پروردگار خود پروا نماید و [شما اى شاهدان!] شهادت را پنهان نکنید و هر که آن را پنهان کند، یقیناً دلش گناهکار است و خدا به آنچه انجام می ‏دهید داناست.

می فرماید کسی که شهادت را کتمان کند قلبش گناهکار است. باید توجه داشته باشیم که دست و پا امانت خدا و بی گناهند و منشأ اصلی گناهان قلب است. چون اعضاء ما در قیامت بر علیه ما شهادت می دهند و این یعنی اولاً آنها متوجه بودند که ما چه کردیم و ثانیاً از این کار ناراحت بودند که حالا شهادت بر علیه ما می دهند. می گویند این نفس ما را هم به بند کشیده بود. بت ها بت پرستان را لعنت می کنند زیرا همه عالم موحّد است الّا برخی از انسانها:

«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ کَثیرٌ مِنَ النَّاسِ وَ کَثیرٌ حَقَّ عَلَیْهِ الْعَذابُ وَ مَنْ یُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُکْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یَشاءُ» :آیا ندانسته ‏اى که هر که در آسمان‏ها و هر که در زمین است و خورشید و ماه و ستارگان و کوه‏ها و درختان و جنبندگان و بسیارى از مردم براى او سجده مى‏کنند؟ و بر بسیارى [که از سجده امتناع دارند] عذاب، لازم و مقرّر شده است. و کسى را که خدا خوار کند، گرامى دارنده‏اى براى او نیست به یقین خدا هر چه را بخواهد انجام مى‏دهد.

می بینید که همه موجودات بدون قید و خاضعانه خدا را می پرستند اما برای انسان آمده بسیاری از مردم نه همه آنها.

باطن گناه و گناه باطن

در آیه 120 سوره انعام می فرماید: «وَ ذَرُوا ظَهِرَ الْاثْمِ وَ بَاطِنَهُ  إِنَّ الَّذِینَ یَکْسِبُونَ الْاثْمَ سَیُجْزَوْنَ بِمَا کاَنُواْ یَقْترَِفُون»‏: گناه آشکار و پنهان را رها کنید قطعاً کسانى که مرتکب گناه مى‏شوند به زودى در برابر آنچه همواره مرتکب می شدند، مجازات خواهند شد.

برای این تعبیر دو نوع تفسیر به ذهن می رسد. اول اینکه گناهان آشکار و پنهان و مخفیانه را رها کنید؛ یعنی تعبیر ظاهر الأثم را اضافه صفت به موصوف بگیریم. تفسیر دوم این است که : ظاهر گناه و باطن آن( گناهان قلبی) را رها کنید. در اینجا ما امر به ترک گناهان قلبی شده ایم. هم فکر گناه، گناه است و هم گناه فکری گناه است.از جمله گناهان فکری همین سوء ظن است.

مرور این آیات به ما یادآور می شود که محاسبه فقط به ظواهر نیست وگرنه نمره شیطان در اعمال ظاهری بیست بود و همان باعث عروجش شده بود اما باطن آلوده اش محاسبه نشده اش خودش را نشان داد.

علم به کدام غیب؟

در آیه 69 سوره مبارکه قصص می فرماید: «وَ رَبُّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مَا یُعْلِنُون»‏. این آیه و آیاتی که سخن از عالم اللغیب و الشهاده بوده خداوند می گوید می تواند مورد سوالی قرار بگیرد. غیب به معنای عدم حضور است در حالی که می دانیم علم خداوند از جنس حضور است و حضور در عدم حضور چه معنایی می تواند داشته باشد. مسئله اینجاست که که منظور از غیب، عدم حضور ن=ماست و عالم الغیب یعنی عالم بر آنچه ما نمی دانیم وگرنه متن هستی مشهود خداست. این تعبیر فقط محض اطلاع ما از مراتب علم خداوند نیست بلکه یک نوع تهدید است که علم او زمینه ای برای محاسبه و مواخذه اوست.

علی علیه السلام  در بیانی نورانی اشاره به علم فراگیر خداوند می کنند که شامل همه وحوش در دشت و رفت و آمد ماهی ها در آب با اینکه در دریا ردّی نمی ماند، می شود. این علم شامل معاصی بندگان در خلوت ها می شود. در حقیقت ما خلوتی نداریم که در آن حق نباشد چرا که شاهد در محکمه قیامت همان حاکم و قاضی است.

آیه می فرماید که خداوند از زوایای پنهان قلب ما با خبر است. ما گاهی یک عمر زندگی می کنیم و تازه می فهمیم که حسد داشته ایم منتهی زمینه ای برای بروززش به طور جدی پیش نیامده بود. یا متوجه می شویم که بداخلاقی در ما وجود داشته است. حوادث کسی را بداخلاق نمی کند بلکه آنها فقط بداخلاقی ما را آشکار می کند. ما اگر صد سال فقط با هم به گردش برویم شما چگونه می خواهید مرا بشناسید. در حوادث است که اژدهای نفس خودش را نشان می دهد. هنر محاسبه این است که قبل از طوفانی شدن ضعف خود را کشف می کنیم. شیطان بفکرش نمی رسید روزی در مقابل خدا گردنکشی کند. حالات هیجانی مثل دویدن در سراشیبی دامنه کوه است که دیگر نمی شود آنرا کنترل کرد. مراقب باشیم وگرنه به جایی می رسیم که کار خیلی سخت می شود.

نیت های ناکام هم موثرند

در این آیه می فهمیم ولو اینکه نیت های شر به قالب عمل هم نرسند باز هم آدمی را زمین می زنند: «یحَلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُواْ وَ لَقَدْ قَالُواْ کلَمَةَ الْکُفْرِ وَ کَفَرُواْ بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَ هَمُّواْ بِمَا لَمْ یَنَالُواْ  وَ مَا نَقَمُواْ إِلَّا أَنْ أَغْنَئهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ  فَإِن یَتُوبُواْ یَکُ خَیرًا لهُّمْ  وَ إِن یَتَوَلَّوْاْ یُعَذِّبهُمُ اللَّهُ عَذَابًا أَلِیمًا فىِ الدُّنْیَا وَ الاْخِرَةِ  وَ مَا لهَمْ فىِ الْأَرْضِ مِن وَلىِّ وَ لَا نَصِیر»: همواره سوگند می خورند که [بر ضد پیامبر سخن ناروا و نادرست‏] نگفته‏اند، در صورتى که سخن کفرآمیز گفته‏اند و پیش از اسلامشان کافر شده‏اند و به آنچه [از اهداف خائنانه‏اى که‏] دست نیافتند، اهتمام ورزیدند، و زبان به عیب‏جویى و انکار [نسبت به پیامبر] نگشودند مگر پس از آنکه خدا و پیامبرش آنان را از فضل و احسان خود توانگر ساختند پس اگر توبه کنند براى آنان بهتر است و اگر روى [از خدا و پیامبر] برگردانند، خدا آنان را در دنیا و آخرت به عذابى دردناک مجازات خواهد کرد و آنان را در زمین سرپرست و یارى [براى نجاتشان از چنگال عذاب‏] نخواهد بود.(توبه/74)

در سوره مبارکه طارق آمده: «یَوْمَ تُبْلىَ السَّرَائر»: روزى که رازها فاش مى‏شود؛ یعنی صحنه نفس ما تماماً باز می شود. سریره امری سرّی و پنهانی است؛ چه از دیگران چه از خود.

بَلْ بَدَا لهَم مَّا کاَنُواْ یخُفُونَ مِن قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نهُواْ عَنْهُ وَ إِنهُّمْ لَکَاذِبُون

 [ولى آرزوى آنان از روى صدق و راستى نیست‏] بلکه حقّانیّت توحید و نبوّت و معادى که پیش از این پنهان مى‏داشتند براى آنان آشکار شده [که این‏گونه آرزو مى‏کنند]، و اگر به دنیا بازگردانده شوند، یقیناً به کفر و شرکى که از آن نهى شده‏اند بازمى‏گردند و مسلماً آنان دروغگویند

قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفی‏ صُدُورُهُمْ أَکْبَر: تحقیقاً دشمنى [با اسلام و مسلمانان‏] از لابلاى سخنانشان پدیدار است و آنچه سینه‏ هایشان [از کینه و نفرت‏] پنهان می ‏دارد بزرگ‏تر است‏؛ می فرماید که شدت عداوت قلبی بیشتر است.

همه این آیات باید ما را به این سو بکشاند که در باب محاسبه ساده انگاری نکنیم. انسان های با همت به نمره قبولی کفایت نمی کنند. وقتی نفوس باعظمت باشند جسم هایشان در زحمت است و وقتی نفوس پست باشد جسم هایشان در راحت است.

در درون ما خبر هاست در حدیث جنود عقل و جهل که در ابتدای کتاب اصول کافی است متوجه می شویم که سپاه هایی در صحنه نفس ما در حال مبارزه اند.

کسی ممکن است بپرسد آنهایی که این مسائل را پیگیری نمی کنند چه ضرری می کنند؟ آنها که راحتند و لذت و نشاط و تفریحشان هم به راه است.

در سفری که به چین داشتیم آنجا پیرمردی 100 ساله بود که ظاهرا همه چیزش به راه بود و داشت به جشن تولد مادرش در شهری دیگر می رفت. ظاهرا هیچ چیز کم نداشت. اما یک چیزش کم بود و آن این بود که نفس او دیگر کامل نمی شود. حقیقی ترین و فراموش شده ترین امر عالم همین کمال نفس است.

نباید این باشد که کسی که وارد این مسیر شد با خود بگوید از امروز باید همه مشکلاتم حل شود یا خواستگار ها سرازیر شوند. اصلا رسالت این معارف که این نیست. ما برای یک امر به این عالم آمدیم و آن کمال نفس است.

اصلا راحت تر از آن پیرمرد گربه هایند که حتی نیاز به حمام هم پیدا نمی کند هرچند روز هم می خواهد در آشغال ها باشد. همه ما نیاز به رشد و کمال داریم واگر نرسیم حسرت های غیر قابل جبرانی می خوریم.

این ایام روزهای دقت و تامل هاست. استاد آیت الله جوادی میفرمودند در سفر حج مردی آبمیوه فروش پرسید آیا دیده اید تا بحال از یخ آتش بیاید. ایشان فرمودند: ممکن است باطن امری چیز دیگری باشد. او گفت من در مغازه ام تابستان ها برای سرد نگه داشتن آبمیوه ها در آن یخ می انداختم و به طبع، حجمی از ظرف را می گرفت ولی من اصلا در خییال آن هم نبودم. روزی دیدم که از قالب های یخ آتشی به هوا برخاسته است.

بله اگر کسی اهل عمل باشد چیزهایی میبیند. کسی از رفقای مغازه دار می گفت که تمام بازار را می گردم تا سبک ترین پلاستیک را برای شکلات ها پیدا کنم ولو گران تر باشد.

 حکایت ما و انبیا، حکایت آن کسی است که به همراهانش در بیابان شب گفت از ریگ های زیر پا تا می توانند ولی همه در آخر پشیمان خواهند شد. فردا که روشن شد همه دیدند که آن ریگ ها جواهر قیمتی بود. تفاوت جریان ما این است که او مبهم گویی کرده بود اما انبیا و اولیا با وضوح و دقت تمام مسائل راه را به ما گفته اند. گفته اند که ثواب کجا و عقاب کجاست. تنها باید از نفس بگذریم و حقایق را ببینیم؛ دَع نفسک تعال. حالا ما در این جواهر زاریم. مثلا نیمه شبی می توان بلند شد در حالیکه بسیار خوش داریم بخوابیم خصوصاً وقتی خسته ایم. می گویند که عاشق خدا در حال تجافی می خوابد یعنی آماده بیدار شدن.

قیامت یوم است و روز و الآن ما در شب ظلمانی دنیاییم. الآن در شبی هستیم که فردایش روز قیامت است. پس تا می توانیم از این جواهر ها برداریم وگرنه حسرت تمام وجودمان را می سوزاند.

والحمد لله ربّ العالمین

حاشیه اسلیمی

سخنرانی حجت الاسلام نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی

مورخ 1 خردادماه 1393

دریافت فایل صوتی با حجم 15 مگابایت


بازنشر این مطلب در سایت فرهنگ نیوز ، رجانیوز ، عمارنامه

در این زمینه بخوانید:

- معرفی جلسات سیر و سلوک قرآنی

- سیر و سلوک قرآنی | راهکار عدم فراموشی خدا

- سیر و سلوک قرآنی | راز منجر نشدن علم ها به عمل

- سیر و سلوک قرآنی | رسول الله، آیینه تمام نمای خدا

- سیر و سلوک قرآنی | رچب، شعبان و رمضان؛ قرقگاه های خداوند

کارگاه طراحی سرنوشت | جلسه ی بیست و یکم

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۰۴:۰۸ ب.ظ

وبسایت گفتمان برتر


خلاصه ای ازنکات مطرح شده
توسط حجت الاسلام دکتر نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی مورخ 28 فروردین1393

در ایام میلاد حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها قرار داریم. انشاء الله در جهات ملکوتی از ایشان بیشتر بهره ببریم.

یک آیه و چند سؤال

در سوره مبارکه بقره در آیه شریفه می خوانیم: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَواقیتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى‏ وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون‏: از تو درباره هلال‏ هاى ماه می ‏پرسند، بگو: آنها وسیله تعیین اوقات [براى امور دنیایى و نظام زندگى‏] مردم و [تعیین زمان مراسم‏] حج است. و نیکى آن نیست که به خانه‏ ها از پشت آنها وارد شوید، [چنان که اعراب جاهلى در حال احرام حج از پشت دیوار خانه خود وارد می ‏شدند نه از در ورودى‏] بلکه نیکى [روش و منشِ‏] کسى است که [از هر گناه و معصیتى‏] مى‏پرهیزد. و به خانه‏ ها از درهاى آنها وارد شوید و از خدا پروا کنید تا رستگار شوید(بقره /189)

در ایام جاهلیت رسم بر این بود هرکه از مراسم حج باز می گشت برای ورود به خانه اش به جای ورود از درب، از دیوار پشتی قسمتی را خراب می کرد و وارد می شد؛ شاید به این معنی که مسیر زندگی ام را عوض کرده ام.

قرآن با این سنت مقابله می کند و می فرماید که این کاری غلط و بی پایه است. سپس به معرفی نیکی و بِرّ می پردازد و برّ را از در وارد شدن می خواند.  صحیح است که کار آنها غلط بوده ولی می شد با نهی از این کار مطلب را تمام کند در حالیکه به تعریف برّ می پردازد. ولی آیا این ورود از در خانه ها اینقدر اهمیت دارد که معیار نیکیست، و آنقدر وزن دارد که بین دو تقوا قرار گیرد. در آیه محاسبه که یک چنین ترکیبی داشتیم( قرار گرفتن امری بین دو تقوا، با این تفاوت که آنجا دو امر به تقوا بود و اینجا یک فعل ماضی و یک امر قرار دارد) نشان از اهمیت فوق العاده مطلب بود.

از طرفی می فرماید بِرّ کسی است و نه چیزی، در حالیکه می دانیم برّ شیء است و نه شخص. عمده مفسّرین که می خواسته اند فقط با مسائل ادبی به سراغ قرآن بروند یا بَرّ( نیکوکار) را در تقدیر گرفته اند، برخی هم ذو البرّ( نیکوکار) را، یا یک برّ دومی بعد برّ را.

حال آنکه اگر چنین تقدیر های بعیدی قرار بود باشد خود خدا صراحتا بیان می فرمود. اینجاست که می توان فهمید که قرآن را با کتاب مُغنی و چند کتاب ادبی نمی شود فهمید. متأسفانه بسیاری خواسته اند قرآن را اصلاح کنند نعوذ بالله مثل دیواری که ریختگی دارد و باید آن را پر کرد.

المیزان پاسخ می دهد

از انحصارات تفسیر شریف المیزان که از روح مطهر علامه نشأت گرفته همین پاسخ است. ایشان می فرمایند: در آیه شریفه خوب بودن آن را نفى، و خوب بودن تقوا را اثبات کرده و در اثبات خوبى تقوا ظاهر کلام اقتضا مى‏کرد بفرماید:" و لکن البر هو التقوى" ولى به جاى آن فرمود:" وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى‏"، تا بفهماند کمال آدمى در اتصاف به تقوا است، که مقصود هم همین اتصاف و داشتن تقوا است، نه صرف حرف و مفهوم(ترجمه المیزان، ج‏2، ص: 82)

پس قرآن با این تعبیر می خواهد الگوی عملی ارائه بدهد نه فقط لیستی از خوبی ها در تعریف برّ. و این خود نشان می دهد سخن راندن صرفا در فضای تئوری مشکل را حل نمی کند. الگوی عملی برّ به استناد خود قرآن در سوره دهر علی و اولاد علی علیهم السلام است( آیات 5 تا 22)

سؤالی دیگر

از در وارد شدن یعنی چه؟

برای پاسخ به این سؤال باید به سراغ آیه ای دیگر در همین سوره مبارکه برویم. در آنجا که خداوند به بنی اسرائیل امر می کند که برای جهاد با مشرکین به فلسطین وارد شوند آنهم با حالت و ذکری خاص: وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُواْ هَذِهِ الْقَرْیَةَ فَکُلُواْ مِنْهَا حَیْثُ شِئْتُمْ رَغَدًا وَ ادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا وَ قُولُواْ حِطَّةٌ نَّغْفِرْ لَکمُ‏ خَطَایَاکُمْ  وَ سَنزَیدُ الْمُحْسِنِین‏: و [یاد کنید] هنگامى را که گفتیم: به این شهر [بیت المقدس‏] وارد شوید، و از نعمت هاى آن هر چه که خواستید، فراوان و گوارا بخورید و از دروازه [شهر یا درِ معبد] فروتنانه و سجده ‏کنان درآیید و بگویید: [خدایا! خواسته ما] ریزش گناهان ماست، تا گناهانتان را بیامرزیم و به زودى [پاداش‏] نیکوکاران را بیفزایم( بقره/ 58)

در این آیه شریفه دو دخول مطرح شده؛ اولی دخول به قریه به معنای سرزمین است و دومی دخول در باب.

دخول اول، دخولی مادی به فلسطین برای جهاد بود که البته از آن سر باز زدند و نتیجه پیروزی در آن هم مادی بود که بهره مندی از نعمات آن سرزمین است. اما دخول دوم، دخولی معنوی با نتایجی معنویست. یعنی دخولی همراه با سجده که حالت خضوع تام است بعلاوه ذکر خاص توبه بر لب. نتیجه آن هم غفران لغزش ها ومزید عطیه برای مؤمنین است که معنوی است. پس دخول در باب در معنای خاص و کاربرد قرآنی آن باید معنوی باشد.

ظاهر ملاک نیست

 از لحاظ عقلی هم واضح است که صرف دخول ظاهری از یک در که اثری اینچنانی ندارد. مثلا امروزه افرادی مثل آل سعود از درب کعبه و با همین اذکار استغفار وارد خانه خدا می شوند.

در این باب ابوبصیر می گوید با معصوم در اطراف کعبه بودیم و در آن سال حجاج بسیار برای زیارت آمده بودند و صدای ناله های العفو و استغفار بلند بود. به امام گفتم: چقدر حاجی و ناله بسیار است. ایشان فرمودند: چقدر حاجی کم و ناله بسیار است. سپس تصرفی کردند و من هم دیدم که اغلب به شکل حیوانات در اطراف خانه خدا می گشتند و اندکی انسان در بین آنها مشاهده می شد.

اتفاقا منافقین در این امور ظاهری غلیظ ترند. خلیفه دوم در ظاهر از زاهد ترین به شمار می آمد. این در حالیست که زهد صفت قلب است، نه جسد. لباس وو فرش پاره که نشان زهد نیست.او تارک دنیا برای دنیایی بزرگ تر یعنی ریاست بود. سلیمان نبی و داود نبی علیهما السلام با وجود حشمت بسیار أزهد زمان خویش در واقع بودند.

آیه می فرماید صرف دخول از این در مغفتر میدهد. این چه دریست که دخول در آن چنین اثری عظیمی دارد.

کسب مغفرت؛ نتیجه عمل به کل دین

قرآن می فرماید برای مغفرت و رهایی از عذاب، باید اولا به دین عمل شود و ثانیا باید به همه آن عمل شود. این کار فرعونیان است و انجام دهندگان آن هم نشین فرعونند: ...أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ إِلاَّ خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یُرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذاب...: آیا به بخشى از کتاب [آسمانى‏] ایمان می ‏آورید و به بخشى دیگر کفر می ‏ورزید؟ [حرام بودن جنگ و آواره کردن را مردود می ‏شمارید، و وجوب آزاد کردن هم‏کیشان را از اسارت قبول می کنید!] پس کیفر کسانى از شما که چنین تبعیضى را [در آیات خدا] روا می ‏دارند، جز خوارى و رسوایى در زندگى دنیا نیست، و روز قیامت به سوى سخت‏ ترین عذاب بازگردانیده می ‏شوند( بقره/85)

پس باب مغفرت همان باب دین است. پس باید دید که باب دین چیست.

درباره خود باب باید اشاره کرد که درب، محل ورود به یک فضا و محل خروج تجلّیات درون آن فضا به بیرون است. از طرفی اگر دربی نباشد ورود به آن فضا ممکن نیست. دیگر اینکه برای امور منیع و رفیع درب قرار می دهند.

یک محل ممکن است درب های فراوانِ در دسترس داشته باشد و یا فقط یک در داشته باشد. دین حق تعالی قابل نفوذ برای تک تک ما نیست و ورود به آن هم سنخ بودن با آن را می طلبد. پس درب آن باید کسی باشد که جانش با دین متحد است. از طرفی هم امر شده ایم و باید در این باب وارد شد.پس باید راهنمایی از همان سنخ موجود باشد.

در این آیه برای بنی اسرائیل، پذیرفتن ولایت هارون شرط است. سحره فرعون هم که خواستند ایمان بیاورند گفتند به ربّ موسی و هارون ایمان آوردیم: « قالوا آمنّا بربّ موسی و هارون» . اگر رب هارون موضوعیت نداشت ههمان رب موسی کفایت می کرد و تکرار در قرآن به هیچ وجه لغو و بیهوده نیست.

اتفاقا در ماجرای سامری هم یرپیچی ار هارون مهر کفر بنی اسرائیل، مُهر خورد و وارد در نشدند.

ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت، باب ورود به دین

خداوند به پیامبر امر کردند که اجر رسالت خود را مودت به اهل بیت قرار بده: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُور: بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم‏] هیچ پاداشى جز مودّت نزدیکان [یعنى اهل بیتم‏] را نمى‏خواهم. و هر کس کار نیکى کند، بر نیکى‏اش مى‏افزاییم یقیناً خدا بسیار آمرزنده و عطاکننده پاداش فراوان در برابر عمل اندک است ( شوری/ 23)

ورود در باب پس یعنی ولایت را بپذیرید و در همین باب سیر کنید.

در روایتی از جانب رسول الله، حضرت امیر جداکننده حق از باطل معرفی شده اند: لکُلِّ اُمّة صدّیقٌ و فاروقٌ، و صدّیق هذه الاُمة و فاروقه علیّ بن ابیطالب، إنّ علیّاً سفینة نجاتها و باب حطّتها: هر امتی را صدیق و جدا کننده ایست و صدیق و جداکننده حق از باطل این امت علی بن ابیطالب است. همانا او کشتی نجات و درب توبه این امت است.

البته این مقام منحصر در ایشان نیست بلکه متوجه اهل بیت نبوت است یعنی پیامبر، حضرت صدیقه و دوازده امام علیهم السلام را شامل می شود. این باب برای ما تا یوم القیامه باز است. ما هیچگاه از عهده زلالز کردن خودمان بر نمی آییم که باید در این مسیر از اهل بیت خصوصاً حضرت زهرا علیها السلام مدد بجوییم.

محاسبه, دیدبانی دشمنان

ما دو دشمنِ پنهانِ قسم خورده ی قویِّ هم پیمان  به نام نفس و شیطان داریم. در محاسبه در می یابیم که از چه ناحیه ای این دشمنان به ما حمله می کنند.

یک منفذ کوچک در یک سدّ بزرگ در ابتدا خود را به صورت یک نمِ جزئی نشان می دهد و تدریجا  آنقدر گسترده می شود تا در نهایت سد را فرو بریزد.

در نفس هم اینچنین روند نامحسوسی جریان دارد. گناهان کوچک در ابتدای راه آنقدر شکننده به چشم نمی آیند. اما برخی از حرام خوار ها که به چشم خود دیدیم، از اهل احتیاط های گذشته بودند.

امیر المؤمنین علیه السلام می فرمایند: خُذِ الحائطة لدینک: نسبت به دینت با احتیاط عمل کن.. حائط به معنای دیوار اطراف جایی است. این دیوار احتیاط اگر باغ پُر ثمر وجودمان را فرا نگیرد دزدان و دشمنان، به میوه ها دستبرد می زنند و چه بسا باغ را خراب کنند. اگر مراقبت نکنیم حاصل عمرمان بر باد می رود. کسانی را دیده ایم که در مباح ها حتی احتیاط می کردند اما حالا تصرف در بیت المال می کنند.

یا فردی ابتدا حرف های بیهوده می زند ولی آنقدر پیش می رود که پس از مدتی یک حرف درست از دهانش خارج نمی شود و یا اوا درنده نیست ولی کم کم چنین درنده خو می شود. گاهی عذر بدتر از گناه هم می آورد و می گوید: این خُلق من است. خوب پس خلقت را عوض کن چونکه این شیطانی است. آیا جایز است به بهانه شوخ طبع بودن همه اطرافیان را تخریب کنیم؟

توصیه امیرالمؤمنین به مراقبه و محاسبه

ذیل آیه شریفه وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ : و هنگامى که میان مردم داورى می ‏کنید، به عدالت داورى کنید.(نساء /58) نقل شده که دو بچه خطّی نوشته بودند و نزد امام حسن مجتبی علیه السلام بردند تا بفرمایند کدام زیباتر است. حضرت امیر علیه السلام که آنجا حاضر بودند فرمودند: یا بُنَیَّ فانظُر کیف تحکم، فإنّ هذا حکماً و الله سألکم عنها یوم القیامه: فرزند عزیزم دقت کن که چگونه نظر می دهی. چون این نظر دادن، قضاوت است و خداوند در روز قیامت از شما درباره آن بازخواست می کند.

بله، اینطور نیست که زندگی بیاید و برود و ما هم بیاییم و برویم و هیچ نشود. اگر محاسبه نکنیم، اندک اندک سدّ ایمان فرو می ریزد. شیطان 6 هزار سال سجده کرد و همه را به یک باره دود کرد. این را متأسفانه بین برخی زن و شوهر ها دیده می شود که زمانی هدیه ای خریده سپس سر یک دعوا آن مثلا پاره می کند و یک شبه همه را خراب می کند. خداوند با کسی قوم و خویشی ندارد و اگر کسی دانسته خود را به چاه افکند دستش را نمی گیرد.

اگر محاسبه نکنیم خطاهایمان را فراموش می کنیم و قاعدتاً توبه هم فراموش می شود در حالیکه توبه واجب است برفرض اینکه محاسبه واجب نباشد که هست. این عدم توبه موجب می شود که گناهان در وجود ما رسوب کند و تبدیل به ملکات شود که به راحتی از وجودمان پاک نمی شوند.

از ابتدای بحث محاسبه برای دور نماندن از عمل، قرار شد که شب ها عمل و نیت پشت صحنه آن را محاسبه کنیم، اگر خوب بود خدا را شکر ککنیم و خود را مورد لطف و احسان او ببینیم و در نتیجه خود را بدهکار او ببینیم.

مهم ترین عامل بدبختی

فراموشی حساب روز قیامت بنا بر نص قرآن مهم ترین عامل شقاوت است: یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى‏ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِساب‏: [و گفتیم:] اى داود! همانا تو را در زمین جانشین [و نماینده خود] قرار دادیم پس میان مردم به حق داورى کن و از هواى نفس پیروى مکن که تو را از راه خدا منحرف مى‏کند. بى‏تردید کسانى که از راه خدا منحرف مى‏شوند، چون روز حساب را فراموش کرده‏اند، عذابى سخت دارند(ص/26)

به این پله های سقوط توجه کنید: تبعیت از هوی، ضلالت از راه خدا، عذاب شدید. در آخر آیه همه را محصول یک چیز می داند و آن فراموشی روز حساب است. در حقیقت عمده، توجه به حساب است و نه صرفاً معاد. این توجه باعث می شود که حال گناه از انسان برود. مثلا اگر فردی توجه داشته باشد که فردا امتحان دارد به درس خواندن مشغول می شود ولی اگر فراموش کند چه بسا برود بیرون و گردش کند.

حساب کشیدن از همه؛ آری یا خیر؟!

دسته ای از آیات می فرمایند از همه حساب کشیده خواهد شد: فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلین: از کسانى که پیامبران به سویشان فرستاده شده و از شخص پیامبران به طور یقین پرسش خواهیم کرد( اعراف/ 6)

دسته ای دیگر می گویند که عده ای بدون حساب به بهشت یا جهنم می روند: أُولئِکَ الَّذینَ کَفَرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَزْنا: آنان کسانى هستند که آیات پروردگارشان و دیدار [قیامت و محاسبه اعمال‏] را به وسیله او منکر شدند، [و] در نتیجه اعمالشان تباه و بى‏اثر شده است، و روز قیامت میزانى براى [محاسبه اعمال‏] آنان برپا نمی کنیم( کهف/ 105) و یا می فرماید: ... وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فیها بِغَیْرِ حِساب‏: ... و از مردان یا زنان کسانى که کار شایسته انجام دهند در حالى که مؤمن باشند، آنان در بهشت درآیند و در آن بى‏حساب روزى یابند( غافر/ 40)

در جمع و توضیح این آیات باید گفت که ترازو و میزان برای عیار سنجی خلوص است. حال اگر کسی یا خلوص محض است و یا تیرگی محض، دیگر نیازی به سنجیدن ندارد. در مورد بهشت حساب تکلیف هست اما رزق و اجرشان در بهشت به غیر حساب است. درباره جهنمی هم: أُولئِکَ الَّذینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فیها وَ باطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُون‏: اینان کسانى هستند که در آخرت، سهمى جز آتش براى آنان نیست و آنچه کرده‏اند، در آخرت تباه و بى‏اثر مى‏شود، و آنچه همواره انجام مى‏دادند، باطل است.

آنجا مثل دنیا دیگر حق و باطل مخلوط نیست و همه چیز روشن است. تصورات ما درباره مسائل معاد عموماً غلط است. مثلا آنجا فرموده حساب شخصی آسان و یسیر است: فأَمَّا مَنْ أُوتىِ‏ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ(7)فَسَوْفَ یحَاسَبُ حِسَابًا یَسِیرًا (انشقاق/8) به خاطر این است که وجودش در مقابل حقیقت پذیرنده بوده و اگر حساب شدیدی دارد: فَحاسَبْناها حِساباً شَدیدا(طلاق/8) به خاطر نفوذ ناپذیری در برخورد با حقیقت است و نه امور اعتباری دنیایی.

سیر و سلوک قرآنی | نفس لوّامه؛ اولین پله صعود

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۲، ۰۳:۳۱ ب.ظ

وب سایت گفتمان برتر


بلا نعمت خاص پروردگار است

خلاصه ای ازنکات مطرح شده
توسط حجت الاسلام دکتر نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی مورخ 10 بهمن ماه 1392
سیر مباحث

از قرار گرفتن محاسبه بین دو امر به تقوا در آیه محاسبه به اهمیت آن پی بردیم. تقوا به معنای حفظ است. پس محاسبه امری ویژه است با دقت ویژه است. نفس، آخرین تجلی ممکن حق تعالی و کسی است که امین خدا در نظام هستی و خلیفه تام و مطلق خداوند است. فرشتگان نیز نتوانستند بار این امانت را به دوش بکشند. آنقدر عظیم است که برای معرفت آن نیز باید حرکتی بلند کرد. چنان ارزشی  دارد که تمام عالم خلق شده که او بیاید. سجده همه ملکوتیان به آدم ، معنای عملیاتی اش این بود که همه باید برای به هدف رسیدن آدم، کمک کنند.

 از دست دادن نفس، مثل فقدان دیگر چیز ها نیست. مسئله سیر ما از مثبت تا منفی بینهایت است و باید آن را به دقت ارزیابی کنیم.

زلیخای موحد

در جلسه گذشته به مناسب معرفت اجمالی نفس در درکات آن و نقش ابتلائات در جلوگیری از این سقوط به داستان حضرت یوسف علیه السلام رسیدیم. سوالی باقی ماند که اندکی به آن می پردازیم:

مشهور مفسرین جمله و ما أبرّء نفسی را به یوسف نسبت داده اند. دلیلش هم مضامین توحیدی این جملات است که که صدورش را از زلیخا ظاهرا بعید می نماید. این جملات دو معنای توحیدی را حداقل در بر دارند؛ یکی توجه به امّاره بودن نفس و دیگری توجه به رحمت خدا و لزوم آن برای عدم سقوط. متأسفانه عدم توجه به تبیین های قرآن این برداشت ها را در پی دارد. قرآن کتاب دقت های اعجازی است، نه یک کتاب دم دستی. باید با دقتی فوق وسواس گونه آن را کاوید. البته نظرات مطرح شده از جانب متکلم، وحیِ مُنزَل نیست هر چند سعی شده روشمند باشد.

گفته شدکه آیا می توان باور کرد آن یوسفی که در زندان از ثانیه ها برای تبلیغ دین خدا نمی گذشت( ماجرای آن دو هم زندانی ایشان)، در آن 20 سالی که زلیخا او را بزرگ می کرد، چیزی از معارف الهی به او نرسانده باشد؟ اما زلیخا برای پذیرش حق، دو مانع بزرگ داشت؛ یکی شهوت و دیگری نخوت و غرور. شهوتش که با فضاحت و سر شکستگی و نا امید شدن از یوسف، شکست و غرورش در دادگاه فرعون مصر. وقتی که عزیز مصر آن خواب عجیب را دید و آن هم زندانی او را به یوسف زندانی راهنمایی کرد، برای تعبیر خواب به دنبال یوسف فرستادند. یوسف علیه السلام با کیاست از این فرصت استفاده کرد و گفت: تا وقتی که تکلیف آن اتهامی که در ماجرای زنان به من زده شد، روشن نشود، از زندان بیرون نمی آیم. جالب اینجاست که حضرت نفرمود چرا شخص زلیخا مجلس را برپا کرد.

در دادگاه زلیخا که سدّ غرورش در هم شکسته شده بود به فوران آمد و همه معارفی که پشت سد سالیانی مانده بود، فوران کرد وگفت: الآن حَصحَص الحق. این حق، بیگناهی یوسف نبود. زیرا آن حقیقت با شهادت آن بچه در همان موقع آشکار شد. عزیز مصر هم انسان کریمی بود. به یوسف گفت تو از این ماجرا بگذر و به زلیخا گفت تو هم استغفار کن، البته نه استغفار ریج در میان ما. حق در اینجا همان حقیقت است که پس از دریده شدن پرده غرور برای زلیخا آشکار شد. با دقت در واژه حصحص نکته ای بلاغی به ما می گوید وقتی واژه های هم معنیِ آشنا تر موجود است مثل ظَهَر، بانَ، خلاف بلاغت است که از واژه غریبی مثل حصحص استفاده کرد. لابد گوینده حکیم از آن مقصودی داشته است.

حصّه یعنی بهره، بخش و قسمت. و حصحص یعنی روشن شدن پس از گذشت بخش ها و مراحل. آهنگ کلمه نیز شبیه نفس نفس زدن های کسی است که از کوه بالا می رود. زلیخا با این کلمه می گوید حقی که سالیانی به واسطه تعالیم یوسف موجود بود، حالا در جانم نفوذ کرد. سپس صحنه جرم را گزارش می دهد. معلوم است که را ه طی کرده که سخنانی چنان توحیدی می زند وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسىِ  إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ  بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبىّ‏ِ  إِنَّ رَبىّ‏ِ غَفُورٌ رَّحِیم‏: من خود را از گناه تبرئه نمى‏کنم زیرا نفس طغیان گر بسیار به بدى فرمان مى‏دهد مگر زمانى که پروردگارم رحم کند زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است. ( یوسف/ 53)

پادشاه هم بعد اینها دوباره فرمان می دهد یوسفی که هنوز در زندان است را بیاورند ولی اینبار برای اینکه او را از خاصان دربار کند.

بلا؛ آخرین عملیات نجات بخش

بَلا، مانع زدایی می کند. پدر و مادر مهربانی که می خواهند ویتامین  به بدن فرزندشان برسد به او میوه شیرین می دهند. اگر کمبود ویتامین با آن حاصل نشد، شربت تلخ می دهند و اگر باز هم نشد با آمپول دردناک آن را جبران می کنند. بلا، مثل این آمپول است و شدت آن به کمبود ها و نقایص ما برمی گردد. هر چه کمبود ها بیشتر باشد بلاها بیشترند هر چند بلا ها ظاهرا از جانب خودمان صادر شود. گاهی احتیاط را رعایت نمی کنیم و در اثر تصادف فلج می شویم. گاهی هم در اثر تربیت نادرست فرزند ناخلفی تربیت می شود. اما همه مسئله این ها نیست. همه این مشکلات می تواند زمینه رشد یا انحطاط ما باشد.

خداوند هیچگاه تهدید محض ولو برای عقوبت ندارد. می خواهد عقوبت را بچشیم تا زمینه رشدمان فراهم شود. هیچ کجا در این عالم یک طرفه نیست. در نظام ربط ما با خدا همواره منفذی برای رشد هست. زندانِ عمل می تواند زمینه ارتقای ما باشد. بلا نعمت خاص پروردگار است.

بلا چند ویژگی دازد که زمینه جهش را فراهم می کند: اول اینکه به انسان حال تضرّع می دهد. دل می شکند، چرا که سیلی خورده است. دوم اینکه این معرفت و تذکر حاصل می شود که ما چقدر فقیریم و او چقدر غنی و بی نیاز از ماست. تا دل نشکند و متوجه موقعیت خود نشویم، برگشتی صورت نمی پذیرد. مبتلی حتی اگر کافر هم باشد، دعایش مستجاب می شود: فَإِذَا رَکِبُواْ فىِ الْفُلْکِ دَعَوُاْ اللَّهَ مخُْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نجََّئهُمْ إِلىَ الْبرَِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُون‏: [مشرکان تا در امنیت و آسایشند، بر آیین شرک تعصّب دارند،] پس زمانى که در کشتى سوار مى‏شوند [و در وسط دریا امواج خطرناک آنان را محاصره مى‏کند] خدا را در حالى که ایمان و عبادت را براى او [از هرگونه شرکى‏] خالص مى‏کنند، مى‏خوانند، و چون به سوى خشکى مى‏رهاندشان به ناگاه به آیین شرک روى مى‏آورند،(عنکبوت/65).

از جمله ی: به سوى خشکى مى‏رهاندشان، معلوم است که دعایشان مستجاب شده است.

خداوند ما را برای جهنم خلق نکرده است. از غذاب دنیایی به ما می چشاند تا گرفتار غذاب سخت آخرت نشویم. هر چند بلا جلوه های مختلف دارد. حداقل آن برای کافر رجعت است و برای مومن، ریزش گناه است. گفته اند خانه بی بلا، پُر بلاست. همه ما جیره ای قطعی برای بلا داریم. برای مومنین خوب، بلا امتحان و ارتقاست. و برای اولیا، اوج گرفتن در ولایت: البلاء للولاء.

در ضمن، این تفکر غلطی است که برخی گمان می کنند بلا بیش از ظرفیت آنهاست. اینطور نیست، بلکه بلا به میزان ظرف ما و بلکه کمتر است. این ماییم که ظرفیت خود، حتی ظرف جسمانی خود را نمی دانیم. شاهدش اینکه چه بسیار به گمان اینکه فعالیتی را می توانیم، انجام می دهیم، و فردایش از شدت فشار بیمار می شویم.

از آنجا که نفس پیامبر بیشترین سعه را دارد، بیشترین بلا از آن او می شود، ولی چون وجودش مثل اقیانوس است، هیچ موج سهمگینی نمی توتند آن را طوفانی کند.

هر گاه هم که بلا بسیار فشار می آورد یا آدمی دچار ضعفی جدی است یا باید منتظر یک ارتقاء جدی باشد. اگر جیره بلا بر جیره نعمت بچربد معمولش این است که انسان رو به رشد است و اگر جیره نعمت بچربد باید نگران بود که آیا رو به سقوط است یا نه. به اولیای الهی در بلاها چنان پاداشی می رسد که در رخا و راحتی نمی رسد.

درجات صعودی نفس

در این جلسه در اشاره به درجات صعودی انسان تنها به نفس لوّامه اشاره می کنیم. در قرآن حد اقل به 5 مرحله از این مراتب اشاره می شود. نفس لوّامه ، نفس هشدار دهنده و بیدار کننده است که در تمام افرادی که در سطح اسلامند باید موجود باشد.

مغالطه بین حقانیت و نجات

توضیح اینکه اکثر مردم را خداوند ، اهل نجات می کند ولو با گذراندن عذاب های شکننده. ما با تنگ نظری خودمان تنها در روری زمین عده ای از شیعیان را اهل نجات می دانیم. اگر فقط در عالم قرار است 5 درصد به بهشت بروند که خلق خدا بیهوده می شود. عده ای همین مسئله را دست آویز قرار می دهند و می گویند که حق در تمام انسان ها و مسیر ها پخش است و همه بهره ای از آن دارند. این همان معنای پلوراریسم است. این گروه بین حق و نجات مغالطه کرده اند، درحالیکه نجات، غیر از حقّانیت است. به عنوان مثال یک معلم ریاضی مسئله ای را برای دانش آموزان طرح می کند که جواب آن رادیکال 2 می شود. یک نفر به جواب درست می رسد و تمام نمره را می گیرد. اما معلم شرط کرده است هر کس به میزانی که مسیر حل مسئله را درست برود، نمره می گیرد. این در حالیست که جواب درست فقط رادیکال 2 است. حقانیت یک چیز است هر چند اگر کسی به واسطه رحمت پروردگار بهره ای از نجات ببرد.

با همین قاعده اگر اوّلا کسی مشرک نباشد و مثلا در مسیحیت خود قائل به وحدانیت خداوند باشد و به آموزه های دین خود هم پایبند باشد.

و ثانیادر مسیر تحقیق حق بدون تعصب بیفتد، اگر در اینحال از دنیا رفت، اهل نجات می شود ولو بعد مدت ها عذاب. که عذاب آخرت اندک آن هم بسیار است. خداوند باطنی را که در آن نور توحید تابیده را محال است مخلّد در عذاب کند. دعای کمیل هم به همین مضمون تصریح می کند. یا فردی مسلمان که اعتقادش درست است اما عملش فاسقانه است همینگونه است.

نفس لوّامه از حالت اسلام سرچشمه می گیرد. اصل دارایی ما در باطن است نه در اعمال. می شود ظاهرا عادل و بشود پشت سرش نماز خواند ولی در درون بسیار هم آدم پستی باشد. نفس لوّامه اگر نباشد، آدمی نماز و روزه اش به راه است ولی در حال سقوط است. لوّمه یعنی ملامت گر شدید. اگر می بینیم که ملامت های به حقِّ بیرونی از ملامت های درونی بیشتر می باشد یعنی نفس لوّامه خراب کار می کند.

الحمد لله ربّ العالمین

حاشیه اسلیمی

 جلسه ی سیر و سلوک قرآنی با موضوع

نفس لوّامه؛ اولین پله صعود

دریافت فایل صوتی با حجم 10 مگابایت

 حاشیه اسلیمی

سخنرانی حجت الاسلام نخاولی در جلسه ی سیر و سلوک قرآنی مورخ 19 دی 1392

با موضوع بررسی اهمیت محاسبه ی نفس

دریافت فایل صوتی با حجم 10 مگابایت


در این زمینه بخوانید:

- سیر و سلوک قرآنی | پله های انحطاط نفس

- سیر و سلوک قرآنی | مسافر بینهایت همیشه بیدار است...

- سیر و سلوک قرآنی | تنها یکبار زندگی میکنیم...

- سیر و سلوک قرآنی | هنر دین، جمع بین همه ی قوا با مرکزیت عاقله

سیر و سلوک قرآنی | پله های انحطاط نفس

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۱۵ ب.ظ

وب سایت گفتمان برتر


پله های انحطاط نفس

خلاصه ای ازنکات مطرح شده
توسط حجت الاسلام دکتر نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی مورخ 3 بهمن ماه 1392

در ابتدای جلسه اشعار معروفی از شاعر نه چندان معروفی به نام رضی الدین آرتیمانی پخش شد.اشعار شور انگیز عرفانی که حبّ به خدا در آن موج می زند. اشعاری که برخی عرفا به آن مترنّم بودند. استادان ما به خواندن اشعار با مضامین عرفانی و حبّ الهی توصیه می کردند و از خواندن اشعاری که از نیّات آلوده به غیر خدا سرچشمه می گرفت منع می کردند.

محیی الدین ابن عربی ذیل آیه 121 سوره مبارکه انعام: «وَ لَا تَأْکُلُواْ مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْق‏: از آنچه  نام خدا بر آن برده نشده نخورید مسلماً خوردن آن فسق‏ است» این حکایت را نقل می کند: خطیبی مُرد و پس از مرگ به خواب کسی آمد و گفت: در اینجا بر من بسیار سخت گرفتند. به خدا عرضه داشتم مگر من عمری مردم را به تو دعوت نمی کردم؟ ندا رسید که تو عمری مردم را به سُعاد( نام زنی داستانی) و ابروی لیلی دعوت می کردی. یعنی در منبر هایت اشعاری عاشقانه زمینی می خواندی که می شد برداشت های عاشقانه الهی هم از آن کرد، اما سرچشمه سرودن آن اشعار، الهی نبوده و در عذاب تو اثر گذاشته است.

همانطور که خوردن حیوانی که نام خدا به وقت ذبح شدنش برده نشده ، جایز نیست، خواندن اشعار این چنینی را اهل معرفت جایز نمی دانستند، چون مبدأ ایجادش ذکر حق تعالی نبوده است. هر شعری خواندنی نیست. اولیاء الله توصیه به خواندن اشعار اهل معرفت می کردند که در آن اگر نامی از شراب و می بود منظور، عشق حق تعالی است که انشا الله زمانی به بازگشایی رموز عرفانی این اشعار خواهیم پرداخت.

أجل مسمّی یا معلّق؟

در جلسه گذشته گفتگو شد که هر شیئی عمری طبیعی دارد که بنا بر استفاده درست یا نادرست از آن، عمرش کم و زیاد می شود. آن عمر اولیه اجل معلّق اوست که معلّق بر نحوه استفاده از آن عمر است. عمر ثانویه که با توجه به برآیند کل متغیرات برایش رقم می خورد، اجل مسمّی است. انسان نیز از این قاعده مستثنی نیست. همه موجودات، در غیرحالات خاص عمر مشخص دارند بجز انسان که به اختیار خودش عمرش را کم و زیاد می کند که به آن اجل مسمّی می گویند.

خداوند به علم نامتناهی خودش می داند مثلا اجل معلق فلان شخص 70 سال است و اجل مسمی او 47 سال؛ مثل پدری که می داند عمر مدادی که به فرزندش داده 3 ماه است و از طرفی با شناختی که از فرزند دارد می داند که این مداد یک ماه در دستش دوام می آورد. فهم اینکه چیزی مطلقا در دست خداست و در عین حال، هم حوادث و هم خود دارنده آن در آن تأثیر گذارند، قدری مشکل و از الطاف بزرگ خداست. همین فهمِ کمی که در این مسئله نصیب بنده شده مرهون 15 سال تفکر های پنج الی شش ساعته مداوم بوده است. منظور این است که حقایق با صِرف گفتن و شنیدن کسب نمی شود. مثل این است که بخواهی با تیشه ای کوهی را از میان برداری.

پس همه اجل معلق دارند و اجل مسمی نیز دارند. منتهی گاهی این دو منطبق بر همند و گاهی یکی از دیگری جلوتر می افتد. روایاتی هم که اشاره به مرگ مُفاجاة و ناگهانی در آخر الزمان دارند، منظورشان ناگهانی بودن از منظر ماست، وگرنه هیچ مرگی در حقیقتِ هستی ناگهانی نیست و درجایش اتفاق می افتد: وَ لِکلُ‏ِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ  فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً  وَ لَا یَسْتَقْدِمُون‏: براى هر امتى زمانى [معین و اجلى محدود] است، هنگامى که اجلشان سرآید، نه ساعتى پس مى‏مانند و نه ساعتى پیش مى‏افتند (اعراف/34)

همه کام خود از دنیا را گرفته اند. نمی شود با دیدن هر نحوه مرگی برای کسی ، برایش حکمتی بتراشیم و درباره دیگران و عاقبتشان به سادگی قضاوت کنیم. بسیار بلاهای سنگین تری بر سر انبیا و اولیای الهی آمده است. بلا یک امر عمومی است: وَ لَنَبْلُوَنَّکُم بِشىَ‏ْء... (بقره/155) آیه با دو تاکید می فرماید بدون تردید همه شما را آزمایش می کنیم، منتها هر کس را به فراخور حالش به نحوی. پس جیره بلا برای همه مقدّر است. اگر کسی در جوانی مُرد، نباید گفت لابد او بَد بوده که زود مرده است. چه بسا اولیای الهی که در جوانی پس از کنار رفتن پرده ها آرزوی مرگ و تعجیل در رحمت او کرده اند. هر چند آرزو های اینچنینی برای امثال ما نیست بلکه برای شخصی مثل امیر المومنین است که می فرمود: به خدا سوگند که اشتیاق پسر ابی طالب به مرگ، از بچه به پستان مادر بیشتر است.

مروری به دَرَکات نفس

در اصطلاح درجات را سیر بالا رونده، و دَرَکات را سقوط کننده و به انحطاط رونده می دانند. دانستن مراحل انحطاط نفس، کمک شایانی در محاسبه نفس می کند.

مرحله اولِ سقوط، نفسِ پذیرنده وسوسه هاست. فرض کنید در مجلسی به شما مشروب تعارف کنند. حالِ شما چگونه است؟ مطمئنا حتی خیال خوردن آن به سرتان نمی زند. نفسی که درباره همه گناهان با همه مراتب آن این حال را داشته باشد، در دام این مرتبه از نفس نمی افتد و هنوز به اولین مرحله سقوط پا نگذاشته است.

ناگفته نماند که گناهان، مراتب زیاد با انگیزهای متفاوتی دارند. مثلا کسی که در جمع متأهلین شوخی کرده باشد ولو کسی را ناراحت نکرده ، باید از خود بپرسد آیا این شوخی برای خدا بود؟ یا اینکه خدای ناکرده می خواسته در چشم نامحرم عزیز شود؟ اگر آن اشخاص در جمع نبودند باز هم شوخی می کرد؟ یکی از گناهان این است که کسی بخواهد افراد را به خود متمایل کند خصوصا نامحرمان.

قران کریم درباره متقین می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسهَُّمْ طَئفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُون‏: مسلماً کسانى که [نسبت به گناهان، معاصى و آلودگى‏هاى ظاهرى وباطنى‏] تقوا ورزیده‏اند، هرگاه وسوسه‏هایى از سوى شیطان به آنان رسد [خدا و قیامت را] یاد کنند، پس بى‏درنگ بینا شوند [و از دام وسوسه‏هایش نجات یابند.( اعراف/201)

مرحله دوم سقوط، نفس مسوّفه است. همان نفسی که پس از ارتکاب گناه، با امروز و فردا کردن برای جبران و توبه، بیشتر سقوط می کند. این نفس مرتّب می گوید: از فردا قرآن خواندن را شروع می کنم. فردا شب، دیگر نماز شب می خوانم و ... .

مرحله سوم سقوط، نفس مزیّنه است. یعنی اگر گناهی انجام داد و توبه نکرد، قبح بدی ها در او می ریزد و گناه و بدی زینت می یابد: أَ فَمَن زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَءَاهُ حَسَنًا ...: پس آیا کسى که کردار زشتش براى او زینت داده شده و [به این سبب‏] آن را خوب دیده [مانند کسى است که در پرتو ایمان، خوب‏و بد را تشخیص داده است؟](فاطر/8)

پس از این که عمل سوء انجام شد و عادی شد، کم کم ارزش می شود.

نکته ای در مورد بلایا

از زمان پذیرش وسوسه تا آخرین مرحله انحطاط، بلاها به سراغ آدم می آیند. بلاها می آیند تا از فرو رفتن در درکات جلوگیری کنند و ما را متوقف کنند و یا باز گردانند. بلا نعمت بسیار بزرگی است.

مرحله چهارم سقوط، نفس مسوّله است. در این مرحله چون اشتیاق به گناه بیشتر شده است، نفس می خواهد به هر طریقی عمل سوء را توجیه و تسویل کند. در اینجا دیگر از انجام گناه ناراحت نمی شود. اینجا محلّ رفتن عذاب وجدان است. برادران یوسف از به چاه انداختن او هیچ ناراحتی نداشتند: وَ جَاءُو عَلىَ‏ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ  قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا : و خونى دروغین بر پیراهنش آوردند گفت: چنین نیست که مى‏گویید، بلکه نفس شما کارى  در نظرتان توجیه کرد [تا انجامش بر شما آسان شود] (یوسف/18)

بعد از این ماجرا بلاهای زیادی بر سر برادران یوسف آمد تا بیدار شوند؛ قحطی، شکستن عزتشان در تقاضای کمک به نزد عزیز مصر بردن، شناختن یوسف و سر شکستگی، بدقول شدن دوباره نزد پدر و ... . باید این مجموع بلاها می آمد تا می فهمیدند چقدر بد کرده اند. تا نزد پدر بروند و او را شفیع بازگشت به سمت خدا بگیرند:  قَالُواْ یَاأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئینَ: گفتند: اى پدر! آمرزش گناهانمان را بخواه، بى‏تردید ما خطاکار بوده‏ایم. (یوسف/97)

زلیخا و ابتلاء عظیم

ماجرای نعمتِ بلا برای زلیخا هم به شکل عجیبی تکرار شد. نباید فراموش کنیم که او زنی خوش باطن بود و حق مادری بر گردن حضرت یوسف علیه السلام داشت. آیا می توان باور کرد آن یوسفی که در زندان از ثانیه ها برای تبلیغ دین خدا نمی گذشت( ماجرای آن دو هم زندانی ایشان)، در آن 20 سالی که زلیخا او را بزرگ می کرد، چیزی از معارف الهی به او نرسانده باشد؟ اما زلیخا برای پذیرش حق، دو مانع بزرگ داشت؛ یکی شهوت و دیگری نخوت و غرور. شهوتش که با فضاحت و سر شکستگی و نا امید شدن از یوسف، شکست. اما داستان بلای شکستن غرورش شنیدنی است. وقتی که عزیز مصر آن خواب عجیب را دید و آن هم زندانی او را به یوسف زندانی راهنمایی کرد، برای تعبیر خواب به دنبال یوسف فرستادند. یوسف علیه السلام با کیاست از این فرصت استفاده کرد و گفت: تا وقتی که تکلیف آن اتهامی که در ماجرای زلیخا به من زده شد، روشن نشود، از زندان بیرون نمی آیم.

این درست نیست که درباره پیامبر الهی این ظن را ببریم که می خواسته از زلیخا انتقام بگیرد. اویی که برادران خود را چنان به راحتی بخشید که در پایان که نزد پدر بود از احسان خدا در باب خروجش از زندان و فتنه گری شیطان سخن گفت: وَ قَدْ أَحْسَنَ بىِ إِذْ أَخْرَجَنىِ مِنَ السِّجْنِ وَ جَاءَ بِکُم مِّنَ الْبَدْوِ مِن بَعْدِ أَن نَّزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنىِ وَ بَینْ‏َ إِخْوَتىِ: و یقیناً: ( خداوند) به من احسان کرد که از زندان رهاییم بخشید، و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فتنه انداخت، از آن بیابان نزد من آورد.( یوسف/100) مسئله دیگر اینکه اصلا زنان او را به زندان نینداختند، بلکه این تصمیم مسئولین مملکتی بود، وقتی دیدند از عهده زنها بر نمی آیند، یوسف را به زندان انداختند تا آبها از آسیاب بیفتد: ثُمَّ بَدَا لهَُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الاَیَاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتىَ‏ حِین‏: آن گاه آنان پس از آنکه نشانه‏ها [ىِ پاکى و پاکدامنى یوسف‏] را دیده بودند، عزمشان بر این جزم شد که تا مدتى او را به زندان اندازند.(یوسف/35) می بینید که لَهُم آمده و برای مذکر است و نه لَهُنَّ که برای مونث می آید. پس انتقامگیری نه در قاموس یوسف بود و نه انگیزه کافی برای آن موجود بود. او تنها می خواست تا هیمنه او را بشکند تا از بند نفسش آزاد شود. زنی که عزیز بود حالا در جایگاه مجرم نشسته است و می گوید: قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الَْانَ حَصْحَصَ الْحَق‏: همسر عزیز گفت: اکنون حق به خوبى آشکار شد. ( یوسف/51)

این حق بیگناهی یوسف نبود. زیرا آن حقیقت با شهادت آن بچه در همان موقع آشکار شد و ماجرای زلیخا در شهر، شُهره شد. حق در اینجا همان حقیقت است که پس از دریده شدن پرده غرور برای زلیخا آشکار شد. حقیقتی که اینگونه تفصیلش داد: وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسىِ  إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ  بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبىّ‏ِ  إِنَّ رَبىّ‏ِ غَفُورٌ رَّحِیم‏: من خود را از گناه تبرئه نمى‏کنم زیرا نفس طغیان گر بسیار به بدى فرمان مى‏دهد مگر زمانى که پروردگارم رحم کند زیرا پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است. ( یوسف/ 53)

برخی در تفاسیر شاید چون دیدند این حرفهای توحیدی از زلیخا بعید است، آن را به یوسف نسبت دادند. این در حالیست که در این صحنه دادگاه، یوسف در زندان است و شاهد آن این آیه است که پادشاه بعد این ماجرا گفت: وَ قَالَ الْمَلِکُ ائْتُونىِ بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسىِ: و پادشاه گفت: یوسف را نزد من آورید تا او را براى کارهاى خود برگزینم. (یوسف/ 54)

می بینیم که بلا چقدر برای زلیخا نجات بخش بود. بلا در تمام مراتب نفس هست تا فرو رونده را برگرداند.

مرحله پنجم سقوط، نفس مطوّعه است. این مرحله ی توبه  شکستن های پیاپی و اطاعت از شیطان با رغبت است. این همان حالت قابیل بود: فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرِین: ‏نفس [طغیان گرش‏]، کشتن برادرش را در نظرش سهل و آسان جلوه داد، پس او را کشت و از زیانکاران شد.(مائده/ 30) در مراحل قبل نفس کمی تردید در ارتکاب گناه داشت اما حالا دیگر ترمز بریده است، چرا که عقل را به سویی نهاده، عقلی که عقال و کنترل کننده است. اینجاست که نفس، عقل را به طوع می کشد و همه موانع گناه را بر می دارد. گاهی دیده می شود که فاسدی مایل و علاقه مند به گناه هست، اما حاضر به ریسک نیست اما نفس مطوّعه، خطرِ گناه را به جان می خرد. اگر بلا ها را قدر دانست و برگشت که هیچ، وگرنه:

مرحله ششم سقوط، نفس ملقّنه است. اینجا فضای بی ارادگی شدید نسبت به شیطان است و فقط تلقینات او را می پذیرد. دیگر راه برگشتی از اینجا نیست. در ابتدای سقوط، شیطان او را با جذابیت هایی دعوت می کرد، اما اینجا فقط به او امر میکند و او اراده ای برای نافرمانی ندارد. قرآن از زبان شیطان می گوید: وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ ءَاذَانَ الْأَنْعَامِ وَ لآمُرَنَّهمْ فَلَیُغَیِّرنَّ خَلْقَ الله‏: و آنان را وادار مى‏کنم که گوش‏هاى چهارپایان را [به نشانه حرام بودن بهره‏گیرى از آنان‏] بشکافند(نساء 119)

مرحله هفتم و آخر سقوط، شیطانی شدن است. یک چهره آن نفس مستدرجه است و چهره دیگر نفس مهلکه است. وجودش در اینجا یک طرفه می شود و بلایی هم برای بازگرداندن او نمی آید، چون امید بازگشتی نیست و در اثر بی توجهی به حقایق، قلب را قساوت گرفته است: فَلَوْ لَا إِذْ جَاءَهُم بَأْسُنَا تَضرََّعُواْ وَ لَاکِن قَسَتْ قُلُوبهُُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَنُ مَا کَانُواْ یَعْمَلُون‏: پس چرا هنگامى که عذاب ما به آنان رسید، فروتنى و زارى نکردند؟ بلکه دل‏هایشان سخت شد و شیطان، اعمال ناپسندى که همواره مرتکب مى‏شدند در نظرشان آراست. (انعام/ 43)

در نفس مستدرجه است که سنت استدراج حاکم است و ممکن است در نعمات ظاهری فراوان فرو روند. در سوره مدّثر آمده که هر چه به این افراد نعمت و مال دادیم، دورتر شدند. اینان مثل کسانی هستند که از کوهی به زعم خود بالا می روند اما هرگاه به قله کوه رسیدند صاعقه ای با شدت تمام آن ها را در بر می گیرد.

این افراد، شیطان مجسّم می شوند و چه بسا فرو مایه تر از او. نفس مهلکه نه تنها خودش شیطانی شده بلکه می خواهد دیگران را هم شیطانی کند. فراموش نکنیم که نفس، به یکباره هلاک نمی شود، بلکه پله پله سقوط می کند. در این

الحمد لله ربّ العالمین


حاشیه اسلیمی
جلسه ی سیر و سلوک قرآنی
با موضوع

پله های انحطاط نفس

دریافت فایل صوتی با حجم 10 مگابایت


در این زمینه بخوانید:

- سیر و سلوک قرآنی | مسافر بینهایت همیشه بیدار است...

- سیر و سلوک قرآنی | تنها یکبار زندگی میکنیم...

- سیر و سلوک قرآنی | هنر دین، جمع بین همه ی قوا با مرکزیت عاقله

- سیر و سلوک قرآنی | جملات طلایی شیطان


وب سایت گفتمان برتر


مسافر بینهایت همیشه بیدار است

خلاصه ای ازنکات مطرح شده
توسط حجت الاسلام دکتر نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی مورخ 26 دی ماه 1392

نکته ای پیرامون پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله

نامگذاری ها بر دو نوعند: اعتباری و حقیقی. اغلب به خاطر آرزوی متّصف شدن فرزند به صفتی آن را روی او می گذارند تا مثلا در آینده همچون اسمش کاظم شود. این اعتباری است. ولی اسماء الهی و نام پیامبران و امامان حقیقی است و خبر از کمالات وجودی آن و خصوصیات بارز او می دهند.

در سوره مبارکه صف آیه شریفه 6 از زبان حضرت عیسی علیه السلام آمده که إِنىِّ رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکمُ ... وَ مُبَشِّرَا بِرَسُولٍ یَأْتىِ مِن بَعْدِى اسمُهُ أحمَد. ایشان پیامبر بعد خود را احمد می خوانند، در حالیکه می دانیم اسم پیامبر ما محمّد صلی الله علیه و علی آله است. اسم هر فرد یکی ست و این کنیه و لقب است که متعدد می شود.

محمّد و احمد از ماده حَمد به معنای فعلی که از حالِ درک کمالات موجودی سر می زند، است. در روایت معراجیّه تمام خطاب هایی که به پیامبر می شد، یا احمد! بوده و در توضیح آن خود رسول الله می فرمایند: لأنّی احمدُ فی السّماء. من در آسمان احمدم. کلمه احمد دو معنا دارد که هر دو اسم تفضیل است و حکایت از برتری. گاهی می شود آن را به معنای فاعلی معنا کرد که یعنی حامد تر و گاهی مفعولی، یعنی محمود تر. اگر به معنای فاعلی بگیریم یعنی چون در آسمانها درک خدا در بیشترین حد ممکن است و حمد فرع بر درک کمالات است ایشان در آسمان و ملکوت حامد ترند. و اگر مفعولی، مقصود همان مقام محمود است که مختص پیامبر است و در سوره مبارکه أسراء آیه شریفه 79 آمده: وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسى‏ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً.

حمد یا بخاطر جمال است و یا یر انعام. انعامی که از جانب رسول الله به تمام هستی می رسد همان فیضی است که از مجرای وجود ایشان به کل هستی منتشر می شود. ما درک نمی کنیم که هر شیئی که در عالم تحقق می یابد از مجرای نفس پیامبر است. بدون شک منظور، آن جنبه مادی ایشان که در عام الفیل پا به دنیا گذاشت نیست. مقصود همان خلق اول و حقیقت محمدیّه است. در اشاره ای گذرا به عظمت این حقیقت باید گفت آن نظامی که ایشان بر آن سیطره وجودی دارند فقط ما نیستیم. بلکه ادوار ماقبل و مابعدِ ما و چه بسا به اقتضای برهان، همزمان با ما نیز هستند. به همین دلیل است که در ملکوت این فیضِ عظیم مشهود تر است.

 فکر می کنید ما چه اندازه مقام پیامبر را درک کرده ایم؟ بهره ما از ایشان تنها به انداره گفتگو هاست. مسئله اینست که سنخ عظمت ایشان از کل هستی برتر است و تا زمانی که در این آب و گِلیم چگونه می توانیم به ذره ای از آن پی ببریم. حتی درک یکی از یاران ایشان به نام سلمان برای فردی که به ملکوت راه نیافته ممکن نیست. از همین روست که آمده: بهشت به سلمان مشتاق ترست به سلمان، تا سلمان به بهشت.

سخنی در حقیقت مرگ

در جلسه قبل، آنجا که به اهمیت محاسبه رسیدیم و آن را در اهمیت نفس دانستیم، گفته شد که نفسِ نفیس انسانی آنقدر محترم است که هم برای ورودش به این دنیا از او اجازه گرفته اند و بلی گفته و هم برای خروجش ازین نشئه به اختیار قالبِ تن را تهی می کند و کنار می نهد.

سؤالی در باب آمدن اختیاری نفس به این دنیا

و اما عده ای می گویند ما یادمان نمی آید کسی از ما اجازه گرفته باشد. در پاسخ باید گفت مگر ما باید همه چیز یادمان باشد. حافظه در جایی جواب می دهد که موطن ذهن و حافظه باشد. مثلا در عالم پس از مرگ که از خدا و کتاب و پیامبر و امام می پرسند، ظاهرا  اینها سؤالات سختی نیست که عده ای نمی توانند پاسخ دهند. جوابش ظاهرا 4 کلمه ساده است. پاسخ اینجاست که سؤال از نفس فرد پرسیده می شود نه از حافظه او. می خواهند ببینند آن حقیقت در نفس او محقق شده یا نه.

عین همین سؤال در روز الست از نفس ما در باب تمایل او از پا گذاشتن به این دنیا پرسیده شده. آن موطن، موطن ملکوت ماست. پس معلوم شد چرا یادمان رفته است. چونکه التفاتی به ملکوتمان نداریم. در جلسه پیش گفته شد که اولیاء الهی همگی به خوبی و آن به آن از گفتگوی آروز باخبرند. همه در آنجا بله گفته اند و متناسب با نحوه بله گفتن شان، زندگی شان چیده شده است. همین که پا به این دنیا می گذاریم، اختیار فعال می شود تا زندگی مان را تغییر دهیم.

سؤالی پیرامون رفتن اختیاری نفس از این دنیا

عمده سؤالات در این قسمت ایجاد می شود. مقدمتاً باید گفت که همه موجودات طول عمرمشخصی دارند؛ کلاغ، درخت و .... اما چرا طول عمر انسان اینقدر متغیر است؟ نمی شد عمر او را نیز مشخص می کرد. در پاسخ به این سؤال که انسان چه وقت می میرد چهار جواب گفته اند که آنها را بررسی می کنیم:

یک) انسان وقتی می میرد که بدنش خراب شود و از کار بیفتد. این جواب را اغلب از پزشکان می شنویم.  در ردّ آن باید گفت که این علّت مادّیِ مرگ انسان است و در میان انواع علل ضعیف ترین و کم اثر ترین آنهاست. علت فاعلی است که قوی ترین اثر را در معلول می گذارد. علّت مادّی صرفا زمینه ساز است.

دو) برخی متکلمین می گویند ما می میریم تا زمین برای نسل های بعد از ما جا داشته باشد و گرنه زمین پر می شود.

سه) برخی دیگر از متکلمین می گویند اگر مرگ و انتقال به سرای دیگر صورت نگیرد چگونه ظالم و مظلوم به جزای اعمالشان برسند؟

در ردّ هر سه باید گفت همه اینها امکانش هست در همین دنیا اتفاق بیفتد و نیازی به مرگ نباشد.

چهار) علت مرگ خود نفس است. این علتی است که جایگزین ندارد. برای فهم بهتر این موضوع به مقدمه نیاز داریم:

ما چند گروه موجودات داریم. گروه اول آنهایی که هر چه می توانستند باشند از ابتدا بودند. یعنی آنچه امکانش را داشتند، دارند و آمچه ندارند امکان وجودش برایشان نیست. از همین رو تغییر و کمال بیشتر برایشان متصور نیست. ملائک از همین دسته اند. آیه 164 سوره مبارکه صافات به همین معنا اشاره می کند: وَ مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ . و هیچ یک از ما فرشتگان نیست مگر اینکه براى او مقامى معین است.

گروه دوم آنهایی هستند که ناقص آفریده شده اند. از ابتدا به آنها کمال اعطا نشده است ولی امکان دستیابی به آن را دارند. قوه و استعداد دارند اما در ابتدا به فعلیت نرسیده است. انسان از این دسته است. او ناقص نیامده که در استعداد بماند. او آمده تا کامل شود. اصلا محال است در دستگاه هدفمند الهی استعدادی باشد و مجرایی برای فعلیت آن نَنهاده باشند. همه قوای وجودی ما ابزار استکمال ما هستند. حالا ظرفیت هر کدام که پر شد کنار نهاده می شوند چرا که دیگر بار آن را به دوش کشیدن لغو است.

برای کمال به یاد گرفتنی ها و انجام دادنی ها نیاز داریم که تحقق هر دوی آنها منوط به داشتن ابزار جسدی است. حالا اگر ظرفیت اینها پر شد دیگر نیازی به جسد ندارد و آن را رها می کند.

مرگ در حقیقت حالتی از حالات نفس است، صفتی از صفات اوست. نفس تا وقتی تعلق به بدن داشت در این دنیاست و وقتی مرگ بر او عارض می شود در حقیقت تعلق او قطع می شود. موت ومرگ یعنی این موجودِ متحرّک در این دنیا به غایت خود رسید. همینکه ظرفش پر شد این جسد وبالش می شود.

حکما برای فهم بهتر حالت مرگ مثال مناسبی می زنند: ما برای رسیدن به مقصدی سوار قطار می شویم و وقتی به مقصد رسیدیم دیگر آن را رها می کنیم و پیاده می کنیم. اما چرا بعضی نمی خواهند پیاده شوند؟( مرگ را نمی خواهند) مسافرین دو دسته اند. عده ای بیدارند و زود پیاده می شوند و عده ای خوابند و باید ولو به زور بیدارشان کنند. برخی هم قبل موت به موت ارادی می میرند. اذن و اجازه عزرائیل از جناب رسول الله نیز ناظر بر همین مقام است.

اینکه گفته شد فرد به کمال خود رسید منظورپرشدن و کمال ظرفیت نفس است نه آن کمال ارزشی که لقاء الله است. پر شدن ظرف نفس با هر چه باشد، پر شدن است و موقع رفتن او فرا می رسد.

بسیار شنیده می شود فلانی تصادف کرد و اگر نمی کرد نمی مرد. این گفته به خاطر عدم ادراک نظام هستی است. نظام هستی نظام عِلّی و معلولی است. همین که علت محقق شد، لاجرم معلول محقق می شود. تصادف علت مادی مرگ او بود که با علت فاعلی هماهنگ است. نظام هستی نظامی هوشمند است. اگر بچه ای یک روزه مرد، ظرف او پر شد و مرد.

ظرف نفس ما مثل بادکنک است و می توان آن را گسترش و وسعت داد. آن روایاتی که صله رحم و امثال آن را باعث افزایش طول عمر می داند ناظر بر همین معناست. البته این اختیار دست خدا را کوتاه نمی کند. منظور اینست که زمینه های تغییر را خود او در وجود ما گذاشته است.

ضرورت عِلّی ایجاب می کند که که یک حادثه در عالم با کل عالم در ارتباط باشد. از همین رو ظرف وجود کسی که پر شد ضرورتا رابطه نفس و بدن قطع می شود.

 تعریف نوع مرگ نیز به اقتضای وجود خود ماست. در عالم قبل ظرفیت اولیه ما تعیین شد و در این عالم ما می توانیم ظرفیت خود را کم و زیاد کنیم و علاوه بر آن مختاریم ظرف وجود را با هر چه می خواهیم پر کنیم. برای روشن تر شدن مطلب می گوییم مثلا وسیله ای را می خریم که به ما می گویند عمر آن 2 سال است. اما ممکن است با نگهداری خوب، عمر آن را افزایش دهیم و یا با بی احتیاطی قبل از عمر طبیعی آن را خراب کنیم.

منشأ سؤالات ما عمدتاً ریشه در موارد مرگ غیر طبیعی است که با آن برخورد می کنیم.چون عادتاً عمر طبیعی را 70 سال می دانیم، اگر بچه ای مُرد، تعجب می کنیم و یا جوان مرده را ناکام می دانیم. با اینکه این غلط است و همه در این دنیا هر کامی که می توانسته اند و ظرفیتش را داشته اند گرفته اند. همه مرگ ها به هنگام است و نا بهنگام نیست. در سه جای قرآن آمده: إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلَا یَسْتَْخِرُونَ سَاعَةً  وَ لَا یَسْتَقْدِمُون‏. هنگامى که اجلشان سرآید، نه ساعتى پس مى‏مانند و نه ساعتى پیش مى‏افتند.

 اینکه در جواب آنهایی که در قیامت می گویند ما را به دنیا برگردانید، نه گفته می شود به همین دلیل است. یعنی تو دیگر قوه ای نگذاشتی که به فعلیت نرسیده باشد.

البته زمان مرگ أئمه و اولیاء الله حساب پیچیده تری دارد که از متشابهات است و وارد بحث آن نمی شویم.

الحمد لله ربّ العالمین

همچنین فایل صوتی یکی از جلسات گذشته ی  سیر و سلوک که تاکنون منتشر نشده نیز در همین پست در دسترس قرار گرفته است.



حاشیه اسلیمی

جلسه ی سیر و سلوک قرآنی با موضوع

بررسی کیفیت اختیار انسان در ورود و خروج به دنیا

دریافت فایل صوتی با حجم 14 مگابایت

 حاشیه اسلیمی

جلسه ی سیر و سلوک قرآنی مورخ 28 آذر ماه 1392

دریافت فایل صوتی با حجم 15 مگابایت


پ.ن:

فایل صوتی جلسات مورخ 19 دیماه و 28 آذرماه تاکنون منتشر نشده بود که اکنون جلسه ی 28 دی ماه قابل دسترسی است. 5 و 12 دی ماه نیز جلسه تعطیل بوده است.

در این زمینه بخوانید:

- سیر و سلوک قرآنی | تنها یکبار زندگی میکنیم...

- سیر و سلوک قرآنی | هنر دین، جمع بین همه ی قوا با مرکزیت عاقله

- سیر و سلوک قرآنی | جملات طلایی شیطان

وب سایت گفتمان برتر


بررسی اهمیت محاسبه ی نفس

خلاصه ای ازنکات مطرح شده
توسط حجت الاسلام دکتر نخاولی در جلسه سیر و سلوک قرآنی مورخ 19 دی ماه 1392

امام حسن عسکری علیه السلام می فرمایند: انّ وصول الی الله سفرٌ لا یُدرک الّا بامتطاء اللیل.

مطیّه یعنی مَرکب. رسیدن به خدا قطعا چنان سفریست که فقط با مَرکب قرار دادن شب طی می شود.

هر کس سَحَر ندارد، از خود خبر ندارد. این درست است که بیداری سحر واجب نیست اما عدم درک شب باعث می شود حتی به آستانه حقیقت نیز نرسیم. بهترین وقت خلوت با خدا سحر است.

در آیات اولیه نازله بر پیامبر در انتهای سوره مزمّل پس از آیاتی که مخاطب آن وجود نازنین پیامبر بود، آمده است: پروردگارت آگاه است که تو و گروهى از کسانى که همراه تواند، نزدیک به دو سوم شب و گاهى نیمى از آن و زمانى یک سومش را [براى عبادت و خواندن قرآن‏] برمی ‏خیزد.

خداوند این شب خیزی را که مثل این شب ها به 8 ساعت قبل اذان صبح می رسید به پیامبر و برخی همراهان او نسبت می دهد و آن را صرفا مخصوص پیامبر نمی داند. این همراهی در روز قیامت به آرزو و حسرت ظالمان تبدیل می شود: یا لیت اتّخذتُ مع الرسول سبیلا، ای کاش همراه رسول راهی بر می گرفتم.

بر همه سالکان راه حق است که هر شب حداقل یک ربع قبل اذان صبح شب خیزی و تهجّد داشته باشند. بدون تهجد، تفکر و قرآن باکیفیت و کمیت آدمی خواب رشد را هم نمی ببیند.

علامه طباطبایی از طلوع آفتاب که شروع به تفکر در قرآن می کردند، گاهی تا اذان ظهر سرشان در میان دستانشان بود و به تفکر می پرداختند و غرق در آیات بودند.

استاد جوادی آملی میفرمودند: علامه طباطبایی در دو ماه آخر زندگی شان فراموشی گرفته بودند و حتی نام نزدیکانشان را به خاطر نمی آوردند. در این میان تنها اذکار استادشان سید علی قاضی را به یاد داشتند و به آن مترنّم بودند.

در شب اول قبر نیز تمام حفظیات و علوم ظاهری از ما گرفته می شود، چه دکتر باشیم چه آیت الله. همه ذهنیات می رود و هر چه به جان و نفس ما نشسته باشد می ماند. همین است که عموما مردم از شب، تنهایی و سکوت فراری اند، چونن از مشغولیات بیرونی فارغ می شوند و می بینند در درون چیزی ندارند.

حداقل این است که برنامه قابل تحملی برای سحر داشته باشیم تا لذت آنرا بچشیم. اگر لحظه ای لذت آنرا تجربه کردیم با تمام لذات عوضش نمی کنیم.

استاد ما میفرمودند که ما در بچگی برای نماز شب ساعت کوک می کردیم. روزی پدرمان فرمود: آدم عاشق که به ساعت نیازی ندارد.

پاسخی به یک سوال

نوشته اند: آیا رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم و اذکار آنرا توصیه می کنید؟

جواب به سوالات اینچنینی را در دوره ای قریب به صد جلسه در مبانی عرفان عملی گفتگو کردیم.

محدوده حرکت ما در دامنه توصیه های روایی و قرآنی است و در جایی که اینها موجود نباشند باید به استاد کامل یا کسی که از طرف کاملی مأذون است مراجعه کنیم. دلیل آن هم اینست که دستور العمل هل ها باید بر اساس ظرفیت ها باشند و شناخت ظرفیت هر کس نیاز به اشراف باطنی دارد که از عهده استاد کامل و یا مأذون از طرف او بر می آید. حتی ممکن است کسی کامل باشد اما در دستگیری مأذون نباشد و شاگرد را بسوزاند. آقا سید جمال گلپایگانی اذکاری به میرزا مهدی اصفهانی توصیه کردند که منجر به بستری شدن او به مدت یک سال در بیمارستان بستری شد و بعد از نجات یافتن این شاگرد بنای مخالفت با فلسفه و عرفان را گذاشت و مرحوم سید جمال نیز دیگر شاگردی نپذیرفتند.

علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه میفرمودند: ذکر بدون استاد مثل بمب توی دست است.

حرکت ما باید در سطح متقیّن ها باشد؛ یعنی واجب و حرام و مستحب و مکروه. آنهم به اندازه وسع و به شرط عدم آسیب به دیگران.

وقتی که فرد در واجب و حرام مستقر نشده، بهترین ذکر همان ذکر خدا از کلام خود اوست، یعنی قرائت قرآن کریم و اذکار عمومی که در روایات وارد شده است. هرچند اذکار لسانی را وِرد می گویند ولی ذکر یعنی حالت به یاد حق بودن.

اهمیت محسبه

از واژه محاسبه که به معنای رسیدگی بود، سه جزء بر می آید. اول جمع همه موارد، بدون فوت، دوم سنجش آنها و سوم نتیجه گیری.

اهمیت محاسبه به چند دلیل است که در این جلسه به دو تای آن می پردازیم:

اول: اهمیت محاسبه، تابع شیء مورد محاسبه یعنی نفس ماست. نفس یعنی وجود ملکوتی ما که متمایل به ملکوت است و توان آن را هم دارد. این وجود آنقدر شریف است که برای ورود به این دنیا از آن اجازه گرفته اند و تک تک نفوس گفته اند: بلی.

کسی نخواسته پا به این دنیا نگذاشته است. نوعِ بله گفتن های ما سازنده ی زندگی کنونی ماست. وگرنه ویروس ها و میکروب ها که تصمیم گیرنده نیستند. این همان اعتقاد یهود است که گفتند: ید الله مغلوله. گاهی از لوازم اعتقادات ما همین می شود. از لوازم اعتقاد توحیدی اینست که عالم قوانینی دارد ولی این قوانین، ذره ای دست خدا را نمی بندد. در عین همه اسباب و علل اوست که زنده می کند و شفا می دهد و می میراند. باید حقیقت توحید جا بیفتد. به میزان درک معارف، رشد حاصل می شود و در روز قیامت حقایق را می بینیم. حقیقت سبحان الله چیست: آیا همین ترجمه لغوی است؟ همین می تواند راه گشا باشد؟ تسبیحات اربعه چهار رکن هستی اند. حتی معانی ذهنی اینها هم چاره ساز نیستند. باید در درون اتفاقی بیفتد و درک شوند.

در نامه مرحوم بید آبادی به عالم ربانی میرزای قمی خواندیم که: علوم رسمی را به قدر کفایت بخوان و مابقی عمر را به جستجوی حقیقت بپرداز.

شاید عده ای بگویند ما که یادمان نمی آید، اما به خاطر دارم استاد ما میفرمودند: از کسی پرسیدند( و به نظر خود ایشان بودند) که آیا سوال و جواب روز الست یادت هست؟ و او گفت بله خوب یادم هست.

هستند کسانی که ندای باطن را می شنوند، هر چند در شهر کورها که اجدادشان هم کور بوده اند می گویند: مگر دیدن ممکن است؟

به ما گفته اند: دع نفسک تعال. "دلم میخواهد ها" را کنار بگذار و بالا بیا. مرحوم ملا محسن فیض کاشانی میفرماید بعد از شنیدن حدیث اخلاص 40 روزه برای خدا و جوشیدن حکمت، بر آن شدم چهل روز عملم را خالص کنم. این کار را کردم ولی اتفاقی نیفتاد. چند بار چنین کردم تا دست آخر فهمیدم من تا حالا عملم را برای بدست آوردن حکمت خالص می کردم نه برای خدا.

آری حساب و کتاب از لبه شمشیر تیز تر و از مو باریک تر و دقیق تر است. آنچه در حساب نمی گنجد نفس نفیس انسانی است که تمام ملکوت مامورند تا ما غفت نکنیم و بر ما رقیب و عتید هستند.

کدام مهربان ترند؟

اگر پدرو مادری فرزندش را به خاطر خطایش از اتاق بیرون کنند و او بگوید: پشیمان شدم، یقینا او را از روی تعطُّف به اتاق راه می دهند و از خطایش می گذرند. اما در قرآن در جواب خطاکارانی که پس از مرگ اظهار پشیمانی می کنند و طلب بازگشت به دنیا برای جبران ما فات می کنند گفته می شود: کلّا؛ یعنی ابداً. این در حالی است که او به جای مفرد گفتن برای مخاطبش که خدا باشد می گوید ارجعونِ و از جمع استفاده می کند. این به خاطر این است که خود را در معرض هلاکت می بیند و سلول سلولش می گویند مرا برگردانید.

دلیل عدم پذیرش این خواسته، اصلاح ناپذیری اوست وگرنه این عین بخل بود که ذات احدی از آن مبرّاست. او جواداً لایبخل است. مرگ وقتی در می رسد که آدمی امکان اصلاح را باقی نگذاشته باشد. در ادامه آیه می آید: ولو ردّوا لعلدوا لما ینهوا عنه. اگر برگردانده شوند یقینا به آنچه از آن نهی شده بودند بر می گردند.

هم ظرف که نفس ماست ظرفیتش بدست خود ماست و هم مظروف. این ظرف که پر شد دعوت حق را لبیک می گوییم.

اهمیت دوم در آثار رها کردن و نکردنِ نفس و محاسبه کردن ونکردن آنست. قابلیت نفس، مثبت و منفی بینهایت است. اگر همه گرگ ها که ممکن است در نظر ما نهایت درّندگی باشند، آزادشان بگذاریم ذره ای طبیعت از جای خود تکان نمی خورد. اما همین که یک انسان را آزاد می گذاری می بینی که از قعر زمین تا لایه اُزُن را خراب می کند. بیچاره گرگ، شهرت بدی پیدا کرده وگرنه او دارد کار طبیعی خود را انجام می دهد.

به دو ضرورت دیگر محاسبه انشا الله در جلسات بعد اشاره می کنیم.  

الحمد لله رب العالمین

حاشیه اسلیمی

جلسه ی سیر و سلوک قرآنی با موضوع

  بررسی اهمیت محاسبه ی نفس

دریافت فایل صوتی با حجم 10 مگابایت



در این زمینه بخوانید:

- سیر و سلوک قرآنی | تنها یکبار زندگی میکنیم

- سیر و سلوک قرآنی | هنر دین، جمع بین همه ی قوا با محوریت عاقله

سیر و سلوک قرآنی | تنها یک بار زندگی می کنیم...

پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ۱۱:۴۳ ب.ظ

وب سایت گفتمان برتر


تنها یک بار زندگی می کنیم

با پاسخ به یک سؤال آغاز می کنیم.

چرا در مباحث، اینقدر بارِ انذاری و خوفی زیاد است؟

اولا باید بگوییم که قصد ما از این گرد هم آیی ها  اصلاح است. خودِ اصلاح، فرعِ بر تیز بینی و دیدن نقادانه این مشکلات است. و نقد، همواره با هشدار قرین است. حداقل اینکه سه منزل اول یعنی بیداری، توبه و محاسبه محور اصلی شان بر هشدار بنا شده و چون در مراحل ابتدایی مسیرند روی پایه ای از انذار و توجه به نقائص می گردد.

ثانیا روح ِ انذار رحمت و مهر است. کل نظام هستی بر اساس حرکت حبّی می چرخد و انذار از این قاعده مستثنا نیست.

حتما برای شما پیش آمده که در خیابان جوانی را دیده باشید که سیگار می کشد و عموما اورا به حال خود رها می کنید و می روید. اما اگر این جوان برادر یا فرزند شما باشد به سراغ او می رویم و این کشش صرفا به خاطر محبت بیشتر ما به اوست.

پایه امر به معروف باید محبت باشد

در آیه شریفه 71 سوره مبارکه توبه از صفات آمران به معروف چنین ذکر شده: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَر. اینها اولیا و دوستدار یکدیگرند که همدیگر را امر و نهی می کنند. و تلویحا برداشت می شود اگر محور این امر و نهی حبّ و دوستی نباشد به بیراهه می رود و چه بسا ممکن است به عیب جویی بکشد.

جلوه های گوناگون محبت

مادر اگر بچه اش سالم باشد برای او غذای مقوی و لذیذ درست می کند اما اگر بیمار باشد و از خط تعادل خارج شده باشد رأفت مادری ایجاب می کند او را توبیخ کند که چرا مواظب نبوده و چه بسا او را به دکتر ببرد و آمپول بزند. این رفتار مادر چند پیام برای فرزند دارد. اول اینکه او را متوجه کند که مریض است. دوم ترغیب او به دارو خوردن است و سوم تحریک به مراقبت کردن از خود است. اما اگر کسی در راه باشد، محبت به شکل تقویتی نمودار می شود ولی به در راه افتاده اگر بدون زحمت می شد کمک کرد که هکذا وگرنه مراحل بعدی داروی تلخ و سوزن تیز آمپول و در نهایت جراحی است.

 مانباید فقط نگاهمان به نیش تیز چاقو باشد. بلکه باید ببینیم که این چاقو دست چه کسی است. گاهی ای چاقو دست غضب است و گاهی دست خدای رحمان. امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه ثمالی می فرمایند: الهی لا تأدّبنی بعقوبتک: خدایا مرا با عقوبت ادب نکن. این یعنی خدایا اجازه نده آنقدر نفسم را خراب کنم که تنها چاره درست کردنش عقوبت و سختی باشد.

باید خودمان پیش قراول انذار به خود باشیم

مرحوم علامه طباطبایی مرتب این ابیات حافظ را تکرار می کردند:

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش                 کِی روی، ره ز که پرسی، چکنی، چون باشی

نقطه عشق نمودم به توهان سهو مکن                  ورنه چون بنگری از دائره بیرون باشی

در رهِ منزل لیلی که خطر هاست در آن                   شرط اول قدم آنست که مجنون باشی

از لسان مبارک امیر المومنین صادر شده یکی از خصوصیات فردی که طالب رشد است این استکه واعظ من نفسه همواره خود را هشدار دهد که کجا می روی؟ میخواهی با این وضع برسی؟

شیرینی بلایا

اتفاقا اگر با این دید به مصایب نگاه کنیم بلا ها بسیار شیرین می شوند چراکه موجب حرکت ما بسوی پروردگارند. آنگاه است که در می یابیم مصائب، نعماتی عظیم تر از راحتی ها و خوشی هاست. چه بسا نعماتی که در دل مصائب به ما عطا شده است. اما دیدن این شیرینی ها نیاز به یک تمرین دارد:

بیایید بنشینیم و 20 خاطره تلخ زندگی را چه تکوینی و چه تشریعی فهرست کنیم. حالا بعد از سالیان به این کنکاش بپردازیم که چه نعمت هایی از دل این مصائب به ما اعطا شده است. یعنی با این دید قضایا را ببینیم که اگر نبود به چه ورطه هایی ممکن بود کشیده شویم و حالا که اتفاق افتاده چه رشد هایی از قِبَل آن در ما ایجاد شده است. این کار را حتما بکنیم. این تمرین، حتما چشم شربین ما را عوض می کند. از طرفی محبت نسبت به مبدأ هستی در ما تقویت می شود. این را بدانیم که هیچ واژه ای در عالم به اندازه عشق نفوذ ندارد. کسی که عشق به خدا در وجودش آمده نمی تواند به سراغ حتی مکروهات برود و نمی تواند از مستحبات به سادگی بگذرد. بسیار دیده ایم که اگر کسی را دوست داشته باشیم  به هنگام ملاقات، عطری را که او دوست دارد می زنیم. این اثر عشق است از صدر تا ذیل عالم هستی.

شکر بر تلخ ترین حادثه عالم

تمام نظام هستی دائر مدار حبّ است. خداوند فرمود: دوست داشتم شناخته شوم و دست به آفرینش زدم. اگر قدر نعمت بلایا را بدانیم هر آن بر این نعمت عظیم شکر می کنیم. همانطور که در زیازت عاشورا می خوانیم مصیبت کربلا، مصیبتی است که: ما اعظمها. عظیم تر از آن نیست، هم در زمین و هم در آسمانها. ولی در نهایت که سر بر سجده می گذاریم می گوییم: اللهم لک الحمد، آنهم چگونه حمدی؟ حمد الشاکرین. چرا حمد می کنیم؟ علی مصابهم، بر مصیبتی که بر آنها آمد و این بیانگر محور جمالی و حبّی جریان عاشوراست که همه مصائب دائر مدار آن می گردد.

نکته ای در باب محاسبه

با توجه به سیاق تاکیدی آیه محاسبه این سؤال در ذهن ایجاد می شود که چرا این همه تاکید آنهم به افرادی چنین مهم همچون اننصار و مجاهدین فداکار؟

سرِّ اهمیت محاسبه و انذار های شدید الهی در باب آن، در اهمیت چیزی است که می خواهد محاسبه شود. به عنوان مثال اگر فرد مهمی قرار است عمل جراحی شود، حتی اگر به زبده ترین جراح این کار را بسپاریم باز هم به او توصیه و سفارش به دقت می کنیم.

نفس ما که قرار است محاسبه شود به قدری نزد خداوند محترم است که با تاکیدات فراوان به محاسبه دقیق آن امر می کند.

محاسبه یعنی ببینیم کجا داریم خرج می شویم: خرج افکارمان یا زن و بچه یا شهرت یا شهوت یا ... . اگر از این دست باشد که عمریک بار مصرف ما هباءً منثورا است. اگر همین یک جمله را باور کنیم زندگی مان زیر و رو می شود:

ما تنها یک بار زندگی می کنیم...

الحمد لله ربّ العالمین

حاشیه اسلیمی

جلسه سیر و سلوک قرآنی با موضوع

تنها یکبار زندگی میکنیم...

دریافت فایل صوتی با حجم 9 مگابایت


در این زمینه بخوانید:

- سیر و سلوک قرآنی | هنر دین، جمع بین همه ی قوا با مرکزیت عاقله

- سیر و سلوک قرآنی | جملات طلایی شیطان 

کارگاه طراحی سرنوشت

پنجشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۷ ق.ظ

وب سایت گفتمان برتر


چند هفته ای است که مسجد حضرت زهرا(س) دانشگاه فردوسی مشهد، میزبان استاد بزرگوار حضرت حجت الاسلام و المسلمین دکتر مهدی نخاولی میباشد.

در این جلسات که به همت نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه فردوسی مشهد، هر هفته چهارشنبه ها ساعت 12 تا 13 بصورت کارگاهی و با موضوع طراحی سرنوشت برگزار میشود، شاهد استقبال بی نظیر و چشمگیر دانشجویان دانشگاه های مختلف مشهد هستیم، نفوس حقیقت جویی که عطش خود را از مجرای این جلسات التیام میبخشند.

طراحی سرنوشت

آنچه که برای نگارنده ی فقیر از 2 جلسه شرکت در این کارگاه حاصل شده، حسرت عمیق و بی نتیجه ای است از سالهای تلف شده دوران دانشجویی و این سؤال بی پاسخ که: «چرا در زمان ما چنین جلساتی در دانشگاه برگزار نمیشد؟»

آنهایی که بدنبال حقیقت میگردند، همانها که در پیچ و تاب این زندگی هزارتو گم شده اند و بدنبال راهی برای نجات و فرار میگردند، آنهایی که تشنگی جانشان را تابحال پاسخی سیراب کننده نیافته اند، و آنهایی که برای عمرشان ارزشی ابدی قائل اند بشتابند، بشتابند که «کاروان رفت و...».

طبق وعده ای که به سروران مکرم حاضر در جلسات دادیم زین پس فایل صوتی جلسات را با فاصله ی اندکی منتشر خواهیم کرد.

همچنین در آینده ای نه چندان دور گزارش مفصلی از جزئیات این جلسات منتشر خواهیم کرد، أن شاءالله

امید است که مورد رضایت حضرت باری تعالی قرار گیرد...

حاشیه اسلیمی

جلسه ی دوم

دریافت فایل صوتی با حجم 8 مگابایت

 حاشیه اسلیمی

جلسه ی چهارم

دریافت فایل صوتی با حجم 9 مگابایت

 حاشیه اسلیمی

جلسه ی پنجم

دریافت فایل صوتی با حجم 10 مگابایت

حاشیه اسلیمی

جلسه ی ششم

دریافت فایل صوتی با حجم 8 مگابایت

حاشیه اسلیمی

جلسه ی هفتم

دریافت فایل صوتی با حجم 7 مگابایت


پ.ن:
- کیفیت پایین صوت جلسات دوم، چهارم و پنجم به این دلیل است که صدا صرفا از طریق دوربین فیلم برداری ضبط شده که إن شاءالله از جلسات آینده جبران خواهد شد.
- مسئولین محترم نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه فردوسی که مسئولیت برگزاری جلسات را برعهده دارند صوت جلسات اول و سوم را در دسترس نداشتند، لذا این جلسات در صورت وجود در آینده اضافه خواهد شد
- همانطور که استاد گرانقدر حضرت حجت الاسلام نخاولی در موقعیت های مختلف کلاس تأکید کرده اند، سبک این جلسات بصورت کارگاهی(و نه سخنرانی) میباشد، لذا شاید صرف اکتفای به اصوات جلسات خیلی راهگشا نباشد، بر این مبنا توصیه میکنم سرورانی که امکان حضور در جلسات را دارند این فرصت گرانسنگ را از دست ندهند.
- متأسفانه بخش ابتدایی بیانات حضرت استاد در جلسه ی هفتم ضبط نشده است، در این دقایق حضرت استاد چند وصیت نامه از وصیت نامه های نوشته شده توسط دانشجویان حاضر در کلاس را قرائت فرمودند.